فردا سراع من بیا ...

یک روزهایی بود قبلترها که میگفتیم و میخندیدیم و اینجا آدمهایی می آمدند و میرفتند و لبخند کشدار جا میگذاشتند و .... یک روزهایی را میگذرانیم که آدمها رفته اند و لبخند کشدار را برده اند ... میدانی مثل چه می ماند ؟! درست مثل لحظه های پایان عروسی یکی از نزدیکان که تو نمیخواهی این خوشی تمام شود یا درست مثل لحظه ای است گه در سینما پرده ها را پایین می اندازند و تو میمانی و گیجی و گنگی لحظه ها که مدام در کف سرت ، دُرست کف سرت ، میکوبند و دردی که پخش می شود و تو نمیدانی با کدام مسکن لعنت شده ای باید آن را بِکَنی ؟! نوری نمیبینم ، شوری نمیبینم ، چگونه میبینید ؟! اینکه همین الآن دلم میخواهد داد بزنم وبگویم که چقدر از تک تک آدمهای اطرافم متنفذم با اینکه میدانم این تنفر لحظه ای احمقانه و گذراست و همین من متنفر کمتر از یک ساعت دیگر قربان صدقه ی یک به یک میروم و میگویم که چقدر دلم برای فلانی تنگ است و اصلا همین دلتنگی است که به نفرت میکِشاند و من متنفرم از تک تک آدمها که رفته اند سراع زندگی شان و نمیبینندم و از این تنفر خودم متنفرم و از این بی حوصلگی هم متنفرم که نمیگذارد بروم بگویم هی ، ببین منو دلت برام تنگ نشده بود ؟! هی ، منو دوست داشتی اصلا ؟! از این بی حوصلگی متنفرم ، از این چیزها که مدام توی سرم است متنفرم از نبودن همه متنفرم و از متنفر بودنم غمگینم و از غمگین بودنم متنفرم و از نبودن دوست هایم متنفرم و از نبودن خودم متنفرم و از اینکه اینهمه متنفرم ، متنفرم 

+ ای کاش میتونستم برم دست ِ استالین ُ بگیرم  و بگم من بی معرفتم ، ته ِ بیمعرفتم ، مث سگ بی معرفتم ! حرفی توش نیست ، ولی بیا بریم از این شهر یجا که بشینیم و یه دل سیر گریه کنیم و بعدش بخندیم به این آدمای احمق که نمیفهمن چی میگیم و میکِشیم و بعد دوباره بشیم همون استالین و هیتلر ! 

+ اهنگ فردا سراغ من بیا رو خود پس زمینه متن کنید ...

میدانی چرا ؟ چون چشم ها روی من بود

میدانی چه موقعی از هیفده سالگی بدم آمد ؟ همان موقعی که دیگر نتوانستم جلوی حبیب خودم باشم،میدانی چرا ؟ چون چشم ها روی من بود ، چون نمیتوانستم هی زل زل نکاهش کنم و بخندم میدانی چرا ؟چون چشم ها روی من بود ، دیگر نمیتوانستم از او آویزان شوم و روی کولَش سوار شوم میدانی چرا ؟  چون چشم ها روی من بود ، دیگر نمیتوانستم پایم را بکوبم زمین و به او التماس کنم که امشب را خانه ی ما بمان تروخدا بمان ، میدانی چرا ؟ چون چشم ها روی من بود ، چون چشم ها مواظب من بود ، چون چشم ها می پایید مبادا من ِ نامحرم پا پی ِ همبازی دوران بچه گی عم بشوم ، مبادا اورا از راه بدر کنم ، دیگر نمیتوانسم هیچ کاری بکنم، هیچ کاری ، فقط میتوانستم بغض کنم ، همین ، بغض کنم و به خدا بگویم یا اسکیپ کن بزن مرحله بعد ، یا گیم اوور کن بریم از اول ، همان موقع ، همان من و حبیب ، همان قایم باشک ها، همان من ِ لجباز که پا میکوبید روی  زمین برای یک شب بیشتر ماندن حبیب ،همان بازیها ، همان قلقلکها ... ولی نمیتوانستم کاری کنم ، میدانی چرا ؟ چون چشم ها روی من بود !  فقط میتوانستم سرم را بیندازم پایین ، فقط میتوانستم بغض کنم و چشمها میتوانستند با خیال راحت بگویند : نه ، دخترک دیگر خانُم شده ... 

خدافظ رادیو چهرازی ...

چرا اون موقعی که هستم نمیگین ؟

همه یمان میدانیم جهان جای واقعا قشنگی نیست ، همه ی مان میدانیم که چقدر تلخی دارد ، چقدر غم دارد ، چقدر ... اما میدانی همه ی ما امید داریم شاید یک روزی همه چیز عوض بشود ، همه یمان تلاش میکنیم برای یک روزی در آینده ای که هیچ چیزی از آن معلوم نیست همه ی ما انسان های پر از امیدیم ، میدانی  ؟ اما بعضی وقت ها آدم دیگر نمیداند چه کار باید بکند ... گاهی وقتها آدم از آینده ای که هنوز نیامده دست میکشد ، همین الآن را میخواهد همین خوشی  ِ الآن را میخواهد همین عشق  ِ الآن را میخواهد ، چرا حالا که هستم نمی گویید دوستم دارید ؟ چرا با توجهتان خوشحالم نمیکنید ؟ چرا اهمیتی نمیدهید ؟ چرا نمی بینید ؟ چرا فصل آخر گنجششکک اشی مشی را نمیخوانید ؟ چرا نمی فهمید ؟ آسمون واقعا پر از ابره ، آسمون واقعا هنوز شاده ، زندگی شکل یک فروپاشی ... چرا الآن چرا همین الآن هیچ کس نیست که مرا در آغوش بگیرد بگوید به درک ، به درک تمام کارهایی که کردی ونکردی ، به درک تمام آدم های آمده و نیامده ، به درک این آینده ی لعنتی گور به گور شده ی بی پدر سرت را بگذار روی قلبم ، بیا زل بزن در درون چشم هایم و بخند ، گریه کن وبخند ... چرا کسی نیست ؟ چرا کسی نیست که بفهمد ؟ چرا حتی برای یک ثانیه هم که شده همه چیز مطابق میل ِ من پیش نمیرود ؟ میدانم لابد میگویی چرا انقدر مثل بچه های چارساله غر غر میکنی ... اما تو نمیدانی ، تو هیچ نمیدانی که این بی قراری ها یعنی چه ... تو نمفهمی این تنهایی های لعنتی میان جمع ِ آدم ها کور را ! تو نمیدانی که هی بپری  جلو ی  چشمشان و بهشان بفهمانی که آی فلانی من حالم خوب نیست ، اما نفهمند ... آخرش میدانی چه میشود ؟ آخرش  اتفاقی که نباید بیفتد می افتد میدانی تهش چه میگویند ؟ میگویند که ضعیف بودی ! ضعیف ...

 

 

تا وقتی که در وا میشه ..

وقتی یه آدم به خودش این اجازه رو میده که بشینه از نداشته هاش بگه یعنی اوضاع خیلی خرابه ، حالا میدونی چی خرابتره ؟ اینکه هر چی میشمره به چیزی نمیرسه که بتونه بهش بگه " داشته " ، باز میدونی چی بدتره ؟ اینکه یه روزی همه ی این نداشته ها داشته ها بودن ، الآن شدن نداشته ها ... باز از همه بدتر میدونی چیه ؟ اینکه " خدا"شو گذاشته باشه تو دسته نداشته هاش ، میفهمی ؟ این فاجعست ، فاجعه ...

سر به مهر

خدایا یه چیزی که هم مشخصه هم نامشخصه در واقع نامشخصه ، خدایا شاید برای بقیه مشخص باشه ،اما برا من مشخص نیست ، خدایا مشخصمون کن ، خدایا !

گوش‌دادن به احسان خواجه امیری :)

دنبال جای خالی نبودن نبودنت میگردم ، نیست ، خلا مطلق شده ام

یک هفته ی غم انگیز

هفته ای که گذشت پر بود از بیکاری ، کارهایم زیاد بود ، درس های زیادی داشتم که باید میخواندم ، کارهایم بسیار بود و بسیار ، اما بیکار بودم ، میتوانید بفهمید ؟ نشسته بودم یک کنج  ِ اتاق مادر جان و پدرجان ( اتاق خودم شلوغ بود ، مادر بود آنجا ، پایان نامه اش را می نوشت ) کتاب هایم جلویم مث بچه های مودب روی هم تمیز و متین و کمی باوقار نشسته بودند و خیره خیره نگاهم میکردند و منتظر بودند و بسیار متعجب که آخه دختر عاقل این هفته میدونی چقد مبحثها سنگینه ؟ چرا نمیای بخونی و منی که پرروتر از خودشان ، خیره تر نگاهشان میکردم و میگفتم بعدا ، مشغول هیچ چیز خاصی نبودم و نیستم ، صبح ها زود پا میشدم و فرندز میدیدم ، مادر فکر میکرد درس میخوانم ،همین بیشتر عذابم میدهد ، اینکه نتیجه ی این هفته را میبیند ...  اینکه هی هرروز به روز دیگر امید بستم ، اینکه اصلا درس نمیدانستم دیگر چیست ، وحشتناک است ، حتی پنج شنبه و جمعه را هم خانه ماندم ، نرفتم جایی که همیشه میرفتیم ، اما دریغ از یک کلمه درس ! نشستم فیلم دیدم ، غذا خوردم ، غذا پختم ، کتاب داستان خواندم و حالا وقتی هنوز هم هیچ کاری نکرده ام ، هنوز هم . جمعه ی این هفته ... عذابم میدهد ، با هر کلمه اش عذاب لقمه لقمه میخورم ، چرا نمیخوانم ؟ منی که همیشه میخواندم ! من ِ با انگیزه .... حالا که فقط یک بعد از ظهر نصفه و نیمه شنبه و یک شنبه و دوشنبه و سه شنبه و چهار شنبه و پنج شنبه برایم باقی مانده ؟! خدایا این مدل بی انگیزگی و بیکاری دیگر چیست ؟؟! ای کاش یک آمپولی چیزی داشتند حالم را خوب میکرد ، میشود باز هم برای حالم دعا کنید که ایندفه خوب شود و دیگر به دعاهای دفعه بعد نیازی نداشته باشد ؟ 

برای بابا لنگ درازی که برای ِ من نیست .

بابا لنگ دراز  ِ عزیز .

سلام ، بابا لنگ دراز لطفا از دست من دلخور نشوید ، قبول دارم شما حتی بابالنگ دراز من نیستید شما مال جودی هستید ، میدانم ، همیشه چیزهای خوب مال آدم های دیگربوده اند ، میدانم ، اما من دلم میخواهد نامه ای بنویسم و بعد پاره اش کنم ... بابا لنگ دراز عزیز آمده ام که گله کنم ، گله کنم از بس وجود شخصی مثل شما را کم داشته ام و دارم ، دیگر خسته شده ام بابا ، ازین همه آمدن ها و رفتن ها ، ازینکه تهش همه چیز های خوب مال بقیست بابا ، حتی شما . شما هم برای جودی هستید . شما بابا لنگ دراز ِ جودی هستید نه بابا لنگ دراز ِ سپیده . شما حق دارید که نخواهید حرف های کسی که دخترتان نیست را گوش ندهید .. میبینید بابا جان ؟ به شما حق دادم ، حق دادم که ناراحتم کنید با بی توجهی ِ تان . حق دادم . به اوهم حق دادم بابا جان ... برای رفتنش حق دادم ، برای خسته شدنش حق دادم ، من به همه حق میدهم بابا جان ، که مرا نخواهند و دوست نداشته باشند و بعد از مدتی بیندازند دور ... شبیه عروسک شده ام بابا... آنقدر نبودید، آنقدر از نبودنتان ترسو شدم تا اینکه او آمد، حالا از نبودن ِ او ترسو شده ام ... بابا جان چیزهای جدیدی یاد گرفته ام مثلا هر تکه از دردهایم را مثل پیتزای پپرونی ( که باید متذکر شوم او خیلی دوست داشت خصوصا وقتی که فلفش زیاد بوده باشد ) می بلعم و بعد هضم میکنمو بعدهم دفع ... دیدی بابا جان ؟ درس هایم را خوب خوانده ام همه مراحل گوارش را بلدم ، حتی میدانم که قلب که یک ماهیچه خودکار است و به همه جا بدن خون رسانی میکند از وقتی او رفت دیکر نمی زند ... به من افتخار نمیکنی بابا ؟ میدانید جدیدا دارم فراموشی را یاد میگیرم مثلا فراموش کرده ام که او مرا " ماه " صدا میزد ، فراموش کردم که چقدر تلاش می کرد که مثل من زبان فرانسوی را یاد بگیرد ، فراموش کردم که او به درس خواندن هایم افتخار میکرد ، فراموش کرده ام که چقدر پف زیر چشم هایم را دوس داشت ... همه را فراموش کرده ام ، همه ی همه را . 

نمیشود مثل ته ِ قصه ی جودی او همان شما باشد بابا جان ؟ [صدای پاره شدن]

خواهم که نخواهم هیچ ، با درد تو درمان را

من تورا همین حالا نیاز دارم ، همین حالا که دارم از تنهایی هایم دق میکنم ، همین حالا که انبوه غم خودم را زیر کتاب " جای خالی سلوچ " قایم کرده ام . همین حالا من به تو نیاز دارم . نیاز دارم تا توبیایی مثل یک سوپر من همه غم هایم را بکنی ببری بندازی ته چاهی توی قصه ها. همین حالا نیاز دارم بیایم بشینم جلویت . بعد هی سرم را بیندازم پایین تو چانه ام را بگیری بیاوری بالا به اشک های درون چشم ام خیره شوی و بگویی چه شده ؟ من هی گریه کنم و بگویم که از این همه نبودنت چشم هایم یتیم شده اند . بگویم که خدا جان قربانش بروم عدالتش درست کارکرد و تو رفتی و دیگر نیامدی وقتی گفتم برو . هق بزنم بگویم گه چرا اصرار نکردی که بمانم؟ و تو فقط خیره شوی به چشم هایم و در آغوشم بگیری و من در آغوشت گم شوم. من ..این من ِ لعنتی همین حالا تورا نیاز دارم تا بهت بگویم که حال خرابم را درمان تویی . که این روزهای سروته را فقط و فقط تو میتوانی درسستش کنی . من به تو نیاز دارم همین حالا که نیستی و قصد نداری برگردی . من به تونیازد ارم که به تو بگویم بی تو بهار نمیشود . تو باید باشی تا  با پشت دست بزنی تو دهن همه ی کسانی که فکر میکنند من فقط در تنهایی هایم یاد تو می افتم .  توباید بیایی و انتقام من را از تمام مردم شهر بگیری . توباید بیایی و من برایت شعر بگویم . برای بودنت لعنتی. نه برای نبودنت . من همین حالا به تونیاز دارم تا به من بگویی که دلتنگمی که بیایی و مرا از خرابات ِ خواب بیرون بکشی. که بزنی توی گوشم بگویی اینقدر نخواب. بزنی توی دهان آدمهایی که بهم می گویند افسرده . تو باید باشی . نیستی؟ کجایی؟