سووشون

یکبار کلنل انگلیسی با عروس رقصید و یکبار هم سرجنت زینگر که عروس در بغلش مثل یک ملخک می لغزید . انگار پای عروس را هم چند بار لگد کرد . بعد افسرهای خارجی رفتند سراغ خانمهای دیگر . زنهای شهر با لباس های رنگارنگشان در بغل افسرهای غریبه می رقصیدند  و مردهایشان رو مبلها نشسته بودند و آنها را می پاییدند . گفتی سر آتش نشسته اند . شاید هم خوشحال بودند . شاید خون خونشان را میخوردند . آدم که توی دل مردم نیست . هر رقصی که تما میشد افسرها خانمها را به جای اولشان می رساندند انگار خودشان تنها نمی توانستند برکردند.بعضی از افسرها پاها را جفت می کردند و دست زنها را می بوسیدند و این گونه که می کردند مردهای آن زنها مثل فنر از جا می جستند و دوباره می نشستند . انگار کوکشان کرده بودند . تنها کسی که نرقصید " مک ماهون " بود او فقط عکس بر میداشت .سرجنت زینگر آمد جلوی زری . پاهایش را بهم جفت کرد که درق صدا داد و تعظیم کرد و گفت : برقصیم . زری عذرخواست . زینگر شانه اش را بالا انداخت و رفت سراغ خانم حکیم . زری به شوهرش نگاه کرد که چند صندلی آن طرفتر نشسته بود و چشمهای یوسف اورا می نگریست ،چشمهایی که از آسمان صاف همین روزهای بهاری پررنگتر بود به او چشمکی زد که دلش را فشرد . انگار همیشه یک قطره اشک ته چشمهای یو سف نهفته بود . مثل دوتازمرد مرطوب . عین زمرد گوشواره هایش .

جای خالی سلوچ

دونفر آدم ، وقتی ناچارند با هم سر کنند، رنگ و رشته های خاص و کشمکش های خاصی آن ها را بهم گره می زند . در هر حال از کشمکش - پنهان یا آشکار - پرهیز نمیتوانند بکنند .درست مثل اینست که رشمه ای به دور دست ها ، پاها و گردن هاشان پیچیده و هر سر این رشمه به دست دیگری باشد .بندی همدیگر . در این کشمکش - که انگار جبریست - نزدیک به هم اگر بشود ، خفقان میگیرند و دور اگر بشوند ترس برشان می دارد . سر رشمه اگر از دست ها نگریزد ، بهرحال کشمکش برقرار می ماند .

+ رشمه یعنی چه ؟

جای خالی سلوچ

"بگذار برود.گور پدرش.آب هم از آب تکان نمیخورد .مگر کم هستند زن های بی شوی ؟ مگر کم بودند مردهایی که رفتند و نیامدند؟نه!گریه ندارد.بگذار هر کس به راه خود برود . بگذار هر نخآب بستر خود را بجوید . گور پدرش." مِرگان آنچه زیر لب می جوید ، به ظاهر همین بود اما این نه آن شعله ای که از تنور دل بالا می آمد و به هزار حیله هم فرو نشانده نم شد . مرگان نمیخواست بگذارد این شعله از چشم هایش ، از گلویش ، از دست ها و از زبانش بیرون بزند . نمی گذاشت . این بود که شعله سر به درون او میگذاشت و می سوزاند.می گزید و می گداخت . درون مرگان آتشباران بود.غوغای خاموش . دهقانانی زمخت ، با خیش های خود قلب زن را شخم می زدند . ریشه ها! ریشه ای سالیان در این قلب از جای هزار ساله ی خود برکنده و باژگونه می شدند . بود و نبود بر آشفته می شد . ویران می شد . قلب مرگان دیگر آن پرنده آرام و کوچک ، ان پرنده دستآموز و مطیع نبود .بال های پرنده از بیح کنده شده بودند .لخت و بی پر.خفاشان.خفاشان بال به پرواز گشوده بودند . پس لاشخورها کجایند ؟

 

+ازمحمود دولت آبادی (جای خالی سلوچ )