خواهم که نخواهم هیچ ، با درد تو درمان را
من تورا همین حالا نیاز دارم ، همین حالا که دارم از تنهایی هایم دق میکنم ، همین حالا که انبوه غم خودم را زیر کتاب " جای خالی سلوچ " قایم کرده ام . همین حالا من به تو نیاز دارم . نیاز دارم تا توبیایی مثل یک سوپر من همه غم هایم را بکنی ببری بندازی ته چاهی توی قصه ها. همین حالا نیاز دارم بیایم بشینم جلویت . بعد هی سرم را بیندازم پایین تو چانه ام را بگیری بیاوری بالا به اشک های درون چشم ام خیره شوی و بگویی چه شده ؟ من هی گریه کنم و بگویم که از این همه نبودنت چشم هایم یتیم شده اند . بگویم که خدا جان قربانش بروم عدالتش درست کارکرد و تو رفتی و دیگر نیامدی وقتی گفتم برو . هق بزنم بگویم گه چرا اصرار نکردی که بمانم؟ و تو فقط خیره شوی به چشم هایم و در آغوشم بگیری و من در آغوشت گم شوم. من ..این من ِ لعنتی همین حالا تورا نیاز دارم تا بهت بگویم که حال خرابم را درمان تویی . که این روزهای سروته را فقط و فقط تو میتوانی درسستش کنی . من به تو نیاز دارم همین حالا که نیستی و قصد نداری برگردی . من به تونیازد ارم که به تو بگویم بی تو بهار نمیشود . تو باید باشی تا با پشت دست بزنی تو دهن همه ی کسانی که فکر میکنند من فقط در تنهایی هایم یاد تو می افتم . توباید بیایی و انتقام من را از تمام مردم شهر بگیری . توباید بیایی و من برایت شعر بگویم . برای بودنت لعنتی. نه برای نبودنت . من همین حالا به تونیاز دارم تا به من بگویی که دلتنگمی که بیایی و مرا از خرابات ِ خواب بیرون بکشی. که بزنی توی گوشم بگویی اینقدر نخواب. بزنی توی دهان آدمهایی که بهم می گویند افسرده . تو باید باشی . نیستی؟ کجایی؟
+ نوشته شده در ساعت توسط ســپی :)
بعضی حرفها رو نمیشه گفت