دیشب ساعت ده ، ده ونیم بود لباس هایم را پوشیدم و خودم را جم و جور کردم رفتم به سمت در ، اعضای خانواده که کنار هم نشسته بودند نگاه هایشان کشیده شد به سمت ِ من ، مادر پرسید کجا به سلامتی این وقت شب ؟ لبخند زدم و گفتم : قراره با دو تا از دوستام سوار یکی از همین کامیون ها که توش افغانیارو قاجاق میکنن بشیم قاچاقی بریم دور شوروی سابق و اروپا دور بزنیم ضد کمونیسم شعار بدیم بعد بریم ناسا اونجا نفری یه موشک بدزدیم بعد بریم فلک الافلاک هی جیغ بکشیم چون خلاعه صدامون به گوش هیچکس نرسه ، از دور واسه پلوتوی یخ زده ته کهکشان سگ پرتاب کنیم بس که یخ و بی مزس نکبت ، بعدش یه ستاره دنباله دار دنبال میکنیم ، گفتن میخوره زمین ماهم باهاش میخوریم زمین ، بعد همه چی گل و گلستان میشه دیگه ، منقرض میشیم میریم ، خلاص ... پدر طوری نگاه میکرد انگار میخواست بگوید بچه چی زدی ؟ مادر هم میفهماند که انگار بالاخره آن همه درس من را از پا در آورده بود... اما من خود میدانستم داستان چیست و آنها نمیدانستند ، آنها نمیتوانستند بفهمند ، همان موقع قبل ازینکه به من دست یابند زدم به همان خیابان و با صدای همایون شجریان هم صدا شدم و هی داد زدم اهای خبردار ، آهای خبردار ...
پیوست : سوسک عــابی کجاعی ؟ کجا رفتی ؟