گذشتن و رفتن پیوسته

یک پای برهنه که تمام وزن روی آن افتاده ، نور صبحگاهی روی صورت افتاده ، قرمزی های نوک بینی ، لبهای یخ زده  که با صدای ملایمی میخواند تو خیلی دوری ، خیلی دور ، تو خیلی دوری ، خیلی دور ...

یه نفر داره جار میزنه ، جار ...

دیشب ساعت ده ، ده ونیم  بود لباس هایم را پوشیدم و خودم را جم و جور کردم رفتم به سمت در ، اعضای خانواده که کنار هم نشسته بودند نگاه هایشان کشیده شد به سمت ِ من ، مادر پرسید کجا به سلامتی این وقت شب ؟ لبخند زدم و گفتم : قراره با دو تا از دوستام سوار یکی از همین کامیون ها که توش افغانیارو قاجاق میکنن بشیم قاچاقی بریم دور شوروی سابق و اروپا دور بزنیم ضد کمونیسم شعار بدیم بعد بریم ناسا اونجا نفری یه موشک بدزدیم بعد بریم فلک الافلاک هی جیغ بکشیم چون خلاعه صدامون به گوش هیچکس نرسه ، از دور واسه پلوتوی یخ زده ته کهکشان سگ پرتاب کنیم بس که یخ و بی مزس نکبت ، بعدش یه ستاره دنباله دار دنبال میکنیم ، گفتن میخوره زمین ماهم باهاش میخوریم زمین ، بعد همه چی گل و گلستان میشه دیگه ، منقرض میشیم میریم ، خلاص ... پدر طوری نگاه میکرد انگار میخواست بگوید بچه چی زدی ؟ مادر هم  میفهماند که  انگار بالاخره آن همه درس من را  از پا در آورده بود... اما من خود میدانستم داستان چیست و آنها نمیدانستند ، آنها نمیتوانستند بفهمند ، همان موقع قبل ازینکه به من دست یابند زدم به همان خیابان و با صدای همایون شجریان هم صدا شدم و هی داد زدم اهای خبردار ، آهای خبردار ...

 

پیوست : سوسک عــابی کجاعی ؟ کجا رفتی ؟

خدافظ رادیو چهرازی ...

ما آدم های بدون ِ عادت !

همیشه دلم میخواست از این آدمها باشم که یک چیز خاصی دارند ، از این آدم ها که وقتی میروند عطر  ِ شان تا  سال ها دیگران را دیوانه میکند ، از همانها که هر وقت در کیفشان را باز میکنی یک دفترچه ی کوچک گل گلی و یک مداد پیدا میکنی برای نوشتن یا نقاشی کشیدن ، از آنها که همیشه نوعی آدآمس در کیفشان دارند ، همانها که پلی لیست گوشیشان سبک  ِ خاص  ِ معرف شخصیتشان است ، همانها که وقتی میروند کافه همیشه قهوه یا نوشیدنی عی میخورند که به ان می گویند " همیشگی " ، از آنها که همیشه موقع باران بیرون میدوند ، همانها که زمان مشخصی شعر میخوانند ، همانها که چشم های مکش مرگ ما دارند ، از آن آدمها که چال روی گونه دارند ، از انها که مثل خانم ها لباس می پوشند ، از آنها که کفش پاشنه بلند می پوشند .... دلم میخواست عادت داشته باشم ، ازین عادت های ریز ، ازین عادتها که وقتی کسی روزی جایی دوستم داشت بتواند چیزی برای گفتن داشته باشد ... اما ندارم ، ازاین آدمهاش نیستم ، ازین عادتها ندارم ، خیلی دلم میخواهد اما نمیشود ، از آن آدمهایی هستم که پلی لیستم پر است از اهنگهایی با سبک های مختلف ، شاید ناب باشند ، اما سبک پرست نیستم ، از آنها هستم که یک بسته آدامس را یک روزه تمام میکنند و نمیماند ته کیفشان ، راستش را بخواهید از آن کیف دارهایش هم نیستم ، اصولا هر چه دم دستم باشد میگیرم میگذارم رو دوشم که آن هم محدود میشود به دو یا سه تا کوله ، از آنهایی هستم که عطر خاصی ندارند ، همیشه قهوه نمیخورند ، همیشه شعر نمیخوانند ، از آن خانم پوش های مورد پسند همگان نیستم ، شالم هی میفتد و  کفش هایم همه خاکی است .... از آنهایی هستم که زمان بندی ندارند ، از آن آدم هایی نیستم که وقتی رفتم بیادتان بمانم ، که عادت هایم بیادتان بماند ، که با یاداوری عادت هایم بیادتان بیایم ، از آنها نیستم ...

کروکودیل بچه ای که منم !

یادمه مُعلم فیزیکمون بهمون گفت امسال باید یکم پوست کلفت تر باشین ، عین  ِ کروکودیل ! امروز که تو غُصه هام غرق بودم ، یاد این حرفش افتادم ، بعد یهو یه اسطوخودوسو دیدم که دورش یه لایه پوست ِ سخت کروکودیلی قرار گرفته  ، بعد متوجه شدم قراره تو این یه سال تبدیل شم به کروکودیل ِ سبز ! من، یک بچه کروکودیل سبزم !

چرا اون موقعی که هستم نمیگین ؟

همه یمان میدانیم جهان جای واقعا قشنگی نیست ، همه ی مان میدانیم که چقدر تلخی دارد ، چقدر غم دارد ، چقدر ... اما میدانی همه ی ما امید داریم شاید یک روزی همه چیز عوض بشود ، همه یمان تلاش میکنیم برای یک روزی در آینده ای که هیچ چیزی از آن معلوم نیست همه ی ما انسان های پر از امیدیم ، میدانی  ؟ اما بعضی وقت ها آدم دیگر نمیداند چه کار باید بکند ... گاهی وقتها آدم از آینده ای که هنوز نیامده دست میکشد ، همین الآن را میخواهد همین خوشی  ِ الآن را میخواهد همین عشق  ِ الآن را میخواهد ، چرا حالا که هستم نمی گویید دوستم دارید ؟ چرا با توجهتان خوشحالم نمیکنید ؟ چرا اهمیتی نمیدهید ؟ چرا نمی بینید ؟ چرا فصل آخر گنجششکک اشی مشی را نمیخوانید ؟ چرا نمی فهمید ؟ آسمون واقعا پر از ابره ، آسمون واقعا هنوز شاده ، زندگی شکل یک فروپاشی ... چرا الآن چرا همین الآن هیچ کس نیست که مرا در آغوش بگیرد بگوید به درک ، به درک تمام کارهایی که کردی ونکردی ، به درک تمام آدم های آمده و نیامده ، به درک این آینده ی لعنتی گور به گور شده ی بی پدر سرت را بگذار روی قلبم ، بیا زل بزن در درون چشم هایم و بخند ، گریه کن وبخند ... چرا کسی نیست ؟ چرا کسی نیست که بفهمد ؟ چرا حتی برای یک ثانیه هم که شده همه چیز مطابق میل ِ من پیش نمیرود ؟ میدانم لابد میگویی چرا انقدر مثل بچه های چارساله غر غر میکنی ... اما تو نمیدانی ، تو هیچ نمیدانی که این بی قراری ها یعنی چه ... تو نمفهمی این تنهایی های لعنتی میان جمع ِ آدم ها کور را ! تو نمیدانی که هی بپری  جلو ی  چشمشان و بهشان بفهمانی که آی فلانی من حالم خوب نیست ، اما نفهمند ... آخرش میدانی چه میشود ؟ آخرش  اتفاقی که نباید بیفتد می افتد میدانی تهش چه میگویند ؟ میگویند که ضعیف بودی ! ضعیف ...

 

 

سوگواری بعد شادی !

تاحالا شده بعد از یک حجم عظیمی از خوشی غم به سراغتان بیاید ؟ درست همان موقع که فکر میکنید " خب الآن دیگه میتونم با خیال راحت بمیرم " درست همان موقع  غم می آید ؛ غم  ِ دوست داشتنی ! غم  ِ تمام شدن همان لحظه ی اوج ! زندگی من پر از این غم های  ِ دوست داشتنی است ! مثل همین امشب ... خوب یادم است که یک نفر میگفت سوگواری بعد شادی ! امشب من برای تمام شدن آن همه خوشی غصه خوردم ، ناراحت شدم و تقریبا بغض کردم ... عجیب است مگر نه ؟