Back to Black

آرام کتابهایش‌را ورق میزد ، سطر به سطر ، کلمه به کلمه ، دنبال واژه های آشنا ، همان واژه هایی که عمقت را میگویند و میشوند آبی بر آتش ، دنبال همانها میگشت ، همزمان هم پلی لیست خودش را ، همان را که به هیچ کس نمیداد ، حتی اگر شکنجه اش میکردند ، همان را گوش میداد ، همان we only say goodbye with words ، دقیقا همان صدای غمگین و لعنت شده را ... زنده به گور را که میخواند میخندید ، میگفت باید از این شباهت های میان خود و صادق بترسم ؟ نه که ، ترس ندارد ... میخندید دیگر ، میگفت تا کِی کسی نشناسد مرا ؟ تا کی این همه بودن و نبودنم ، تا کی ناشناخته ماندن ، تا کی انتخاب نشدن ، بعد با خودش گفت وقت گل ِ نی و قه قه خندید ، تو نمیتوانی درک کنی ، قطعا نمیتوانی ، تو چه میدانی جانم؟ این نیمه جان شدن های همیشگی ، این انتخاب نشدن های همیشگی ، این سکوت. همیشگی ، این سازگاری همیشگی ، این همیشگی های لعنتی ، تو چه میدانی جانم؟ تو همان همیشه انتخاب شده ای .. تو همان بچه ی بزرگ شده ای و من اما آن نیستم ، از این درد ها نوشتن چه چیزی را دوا میکند ؟ نمیدانم ... چه چیزی را میخواهی ثابت کنی؟نمیدانم .. همانقدر را میدانم که افتخارنیست که هرکس که مرا میبیند لبخند میزند و گردن کج میکند و میگوید چه غم عجیبی ته چشمانت داری و بعد زل میزند ... میبینی؟از آدمها بیزارم ، آنها هم از من ، منزجرم؟نمیدانم ... با خودش گفت دلم میخواهد یک احمق پولدار باشم ، یک احمق که هیچ نمیداند و فقط رنگ ماتیک و ست کردن لباسهایش برایش مهم است ، دلم میخواهد از همینها باشم ببینم اصلا زندگی که اینها میگویند چیست ؟ اصلا کدامتان دلیل منطقی دارید که زندگی میکنید ؟ چه میدانم... این حرفها نوشتن ندارند ... دارند واین را هم نمیدانم ، فقط همین را میدانم که نمیتوان نویسنده شد بدین منوال .. میفهمی دیگر؟نویسنده وظیفه خطیر قلم دارد و من قلمم را افسار نیست ... حال میدانی چه شد؟ یاد ِ او افتادم ، یاد ِاو ... چطور است اورا صدا بزنیم غول؟همان غول مهربان قصه ها ... باور کن خدایا همه از این غول ها میخواهند ، شاید بگویی دارم از یک غول زیادی غول میسازم ، شاید ، کسی چه میداند ، شاید ، اما الآن ، این من ، همین حالا، از همان غولها میخواهم ، که وسط روز همه چیز را رها بکند بیاید صرفا برای همراهی تو با اینکه میداند شاید هیچ تفریحی برای خودش نداشته باشد، همان غول بزرگ مهربان ، با نگاه های مهربان از آینه ، همان مهربانی همراه با نگرانی ، نمیدانی چه میگویم.چه، مگر نه ؟ خدایا ، دمت گرم ، ولی از همین غول ها به عنوان یک فامیل ، یک برادر ، هر چیزی ، به ما آدمهای تنها مانده میدادی بد نبود ، از همین غولها که لبخندشان میتواند خستگی را ببرد .. میدانی ؟ راست میگویی شاید من زیادی غول ساختم ، شاید من همان دختر بی جنبه ی احمقم که از جامعه ی. آدمها دور مانده ، هوم؟ چه می گویی؟

لعنتی لعنتی لعنتی

گفته بود تو ازوناشی که اگه خوشحالن با نهایت ِ وجود خوشحالن ، خوشحالیشون واقعیه ، اگه بی تفاوُتن با نهایت وجودشونه ، اگه سردن ، اگه مهربونن ، اگه رِفیقن ... گُف اگه ناراحَتَن از ته قلبشون ناراحتن ، با تمام وجود ، عمیق ... 

سلامت کو دُختر ؟

- عشق اگه ناموس بشه عشقه 

+ بببن ناموسم عین چراغ نگاریه دورش تمومه

-پس دورُ بر چراغ نگاری من نپلک ، چون هنو یه چیزایی هست که قدیمیه ، میکُشمت قدیمیه ، ولی من میکشمت !

هرجا که خواستم راجع به فیلم های کیمیایی نقد بخوانم ، همه یک چیز را تکرار میکردند ، کیمیایی درون ِ دنیای ِ سینمای کلاسیک خود مانده ، آثارش رو به افول است و این حرفا ! من منتقد نیستم ، اما یک چیز را خوب میدانم ، هیچ چیز به پای سینمای کلاسیک عهد قجر با احساسات نابَش و زندکی های واقعی اش  و دیالوگهایش نمیرسد ! هیچ کدام از فیلم های جامانده ی کیمیایی  را با فیلم های خفن ِ مدرن امروزی تان  عوض نمیکنم ! 

 

میدانی چرا ؟ چون چشم ها روی من بود

میدانی چه موقعی از هیفده سالگی بدم آمد ؟ همان موقعی که دیگر نتوانستم جلوی حبیب خودم باشم،میدانی چرا ؟ چون چشم ها روی من بود ، چون نمیتوانستم هی زل زل نکاهش کنم و بخندم میدانی چرا ؟چون چشم ها روی من بود ، دیگر نمیتوانستم از او آویزان شوم و روی کولَش سوار شوم میدانی چرا ؟  چون چشم ها روی من بود ، دیگر نمیتوانستم پایم را بکوبم زمین و به او التماس کنم که امشب را خانه ی ما بمان تروخدا بمان ، میدانی چرا ؟ چون چشم ها روی من بود ، چون چشم ها مواظب من بود ، چون چشم ها می پایید مبادا من ِ نامحرم پا پی ِ همبازی دوران بچه گی عم بشوم ، مبادا اورا از راه بدر کنم ، دیگر نمیتوانسم هیچ کاری بکنم، هیچ کاری ، فقط میتوانستم بغض کنم ، همین ، بغض کنم و به خدا بگویم یا اسکیپ کن بزن مرحله بعد ، یا گیم اوور کن بریم از اول ، همان موقع ، همان من و حبیب ، همان قایم باشک ها، همان من ِ لجباز که پا میکوبید روی  زمین برای یک شب بیشتر ماندن حبیب ،همان بازیها ، همان قلقلکها ... ولی نمیتوانستم کاری کنم ، میدانی چرا ؟ چون چشم ها روی من بود !  فقط میتوانستم سرم را بیندازم پایین ، فقط میتوانستم بغض کنم و چشمها میتوانستند با خیال راحت بگویند : نه ، دخترک دیگر خانُم شده ...