گر وصال دوست خواهی دوست گردی عاقبت 

هر چه اول همتت باشد به آخر آن شوی 

- سیف فرغانی 

یادم تورا فراموش جانم ، فراموش ...

تاحالا شده کسی که هیچ فکرش را نمی کردید سراغتان را بگیرد ؟! آن هم در دورانی که از تمام قلبتان میخواهید یک نفر سراغتان را بگیرد ، با خوشحالی منتظر بودند که معلم فیزیک ِ مورد علاقشان برود و آنها شروع به خوردن دوتا ساندویچ فلافلِ  دو نون و دو تا ساندویچ هات داگ پنیری بکنند ، دیگر حواسشان نبود که دینامیک چه جوری تعادل را برقرار میکرد ؟ یا اصطکاک چه قدر نامرد بود ؟ فقط به فکر غذاها بودند و معلم هم متوجه بود و بلند شده بود که برود که یهو برگشت و قاه قاه خنده کنان گفت : از بین همه ی گروهام شُما از همه بیشتر به غذا خوردنتون اهمیت میدین ، جوری هم همه را کشید که تو فکر میکردی همه ی مردم جهان را میگوید ، قاه قاه میخندید و نمی رفت و از قیافه های چین خورده ی آنها لذت می برد ، بعدترش یکهو ایستاد ، رویش را کرد  طرفم و گفت : از بین ِ دانش آموزام هم تو تنها کسی هستی که یه نفر دیگه سراغتو گرفته ، گفتن این حرف همزمان شد با کور شدن اشتهای من ، باز شدن مردمک چشمم تا حد ممکن و تپیدن های پشت سر ِ قلبم ، که یعنی چی ؟ کی ؟و وقتی این ترس و لرز بیشتر شد که معلم آمد و نشست و قاه قاه خندید و گفت آره اون پسره .. حالا فقط نگاه متعجب و گشاد شده ی من نبود که چهارتا نگاه دیگرهم افتاده بود روی من و منی که با آن چهارتا به معلم نگاه میکردم  مثل یک طوطی زبان بسته لال شده هی میگفتم : کی ؟ کی ؟ کی ؟ و در همین حین تمام خبط و خطاهایی که در این عمرکوتاهم کرده بودم جلوی چشمهایم رژه میرفت از همان شش  سالگی که با پسر همسایه دوست صمیمی بودیم و دنبال بازی میکردیم تا دوران راهنمایی و همین چندروز پیش که به یکی که نمیسناختمش چشم غره رفتم ، همه و همه جلوی جشمهایم رژه میرفتند و من هی بیشتر میترسیدم که چه گفته حالا ؟ کی بوده ؟ و معلم هی قاه قاه میخندید ، لعنتی اسم و فامیل را هم کامل گفت ، و سوال اینجا بود که از کجا میدانست که از این معلم باید در مورد من بپرسد و اصلا چرا پرسید و ... ؟ معلم لبخند زد و گفت فلانی ... و منی که تمام مغزم شد سکوت و دنبال تکه های پازل گشت تا بفهمد او که بود و کم کم خاطرش در ذهن امد که اِ ، فلانی ! و بعد دوباره بهت و تعجب که عجب من را در خاطر دارد و من اورا فراموش کرده  ام ، و ای بابا های بعدش وقتی معلم از بدبختی هایش گفت و منی که شام کوفتم شد و درس کوفتم شد و آن شب کوفتم شد ولی هنوز هم در بهتم که چه شد که یادش ماند و یادش هست و سراغ میگیرد ؟! 

چیشد که اینقدر نامرئی شدم ؟!

دیشب درون یک سوراخ افتادم ، متاسفانه از آن سوراخ هایی نبود که مثل آلیس مرا ببرد به یک سرزمین دیگر و من تغییر کنم به مرور ، نه سوراخی بود که خودم کنده بودم و با سر افتادم درونش ، دردم گرفت ، با تمام وجود دردم گرفت ، هنوز هم قلبم درد میکند ، چند دقیقه اول افتادن را به یاد ندارم اما یادم هست چشمهایم را که باز کردم دیدم چند مار دور و برم می لولند ، دیدم زیر پایم لجن بسته که حتی قدرت تکان خوردن را هم از من میگیرد ، دیدم که کرم ها می رفتند به مغز سرم تا آن را بجوند ، دیدم که دیگر حتی نمیتوانستم نفس بکشم ، خُب طبیعتا در چنین شرایطی من میبایستی میمردم ، اما به طرز بی انصافانه ای نمردم ، و بجایش فقط فکر کردم ، در آن نیمه شب ، گفته بودم نیمه شب بود و تاریک  ؟ ، من ، فقط فکر کردم ، آنجا نشستم با قلبی که از شدت ضربه درد میکرد فکر کردم ، قطعا میپرسید به چه ؟ من به فکر کردن فکر کردم ، من فقط فکر کردم ، انگار فقط میتوانستم فکر کنم ، حتی یادم نمی آید نفس کشیده باشم ، ولی یادم هست که خوب فکر کردم ، به همه چیز ، به همه کس ، به همه ی آن کرم ها که مغز سرم را می جویدند و بعد تف میکردند بیرون ، انگار تلخ گوشت بودم و به مزاجشان نمیساخت ، ولی همجنان به خوردنشان ادامه میدادند ، انگار هدف آن ها فقط جویدن مغز من بود ، نه چیز دیگر ، انگار همینکه مغز من داشت تمام میشد برایشان کافی بود و اصلا مهم نبود که این مغز تویش چه میگذرد ؟! آنها میجویدند و من فکر میکردم ، به آنها زل میزدم و هر از گاهی چهره ی آشنایی برایم تداعی میشد ، . یادم می آمد که آن چهره چقدر مغزم را خورده بود ، فکر میکردم که اگر این کرم ها جویدنشان و تف کردنشان تمام بشود ، من ، میمیرم ؟! اما نه ، اگر از یک چیز مطمئن بودم ان این بود ، با جویدن آنها نمیمردم ، فقط خالی میشدم ، از درون خالی ، بعد نشستم و به خالی فکر کردم ، به خالی ، به خود ِ کلمه ی خالی ، بعد فکر کردم که چیشد که اولین انسان خ و الف و لام و یا را کنار همگذاشت و گفت خالی ؟ شاید یک دره دیده بود و گفته بود خالی ، یا شاید هم مثل من بود ، خالی ، بعد هی فکر کردم به خالی ، تا جایی که خالی معنی اش را از دست داد ، دیدم جلو چشمهایم که خالی بیرنگ شد ، بعد دیدم که مارها دور دستهایم ، دور بازوهایم حلقه زدند ، مارهای دوست داشتنی عی به نظر می رسیدند ، چه بامحبت در آغوشم کشیده بودند ، همان موقع بود که سطرهایی از سمفونی مردگان آمددرون ذهنم " آدمی شده بود که حال و آینده اش را رها کرده بود و به گذشته ها چسبیده بود . دلمرده شده بود . تنهایی را بیشتر از همه چیز دوست داشت . همیشه بین برخوردو گریز ، گریز را انتخاب میکرد و من اوایل خیال میکردم فقط از من میگریزد" و من حالا میدیدم که از خودم مگریز ، هی میخواهم یک چیزهایی را تغییر بدهم اما دیگر مغزم تمام شده و مارها استخوان هایم را پودر کرده اند و پایم در لجن فرورفته ، " حس میکردم دیگر از دایره چرخان دنیا پرتاب شده ام "  و پرتاب شده بودم ، و واقعا پرتاب شده بودم و هرپند این جمله کلیشه لای ترین جمله ی ممکن است اما همین کلیشه ها واقعیت دارند ، همین کلیشه که میگفت انگار کسی مرا دوست نداشت ، اما من ، به عنوان یک آدم ، که ای کاش نبودم ، که ای کاش یک مرغ دریایی بودم و جیغ میکشیدم ، من ، یک آدم دلم نمیخواست نامرئی باشم ، دلم نمیخواست در یک جمع ِ به آن عظمت فقط من دیده نشوم ، فقط من ... من دلم نمیخواست نامرئی باشم ، دلم نمیخواست به من بگویند تو فرق داری ، دلم نمیخواست به من بگویند که هیچکس تورا درک نمیکند چون تو متفاوتی ، لعنت به این تفاوت ، پس سوراخی کندم ، سوراخی کندم تا همه ی دنیا را در آن بیندازم بعد هر هر بخندم و بگویم گورپدرشان، کی درک و شعور شماها راخواست ، دیدم خودم همه ی دنیایم و دیدم که خود را می اندازم درون سوراخ " من با دو چشم خویشتن دیدم که جانم میرود ؟! " همان بود ، جان من همان من بودم ، که رفت ،که سر ندانم کاری های شما رفت ، که سر ندیدن های شما رفت ، که سر نامرئی بودنم رفت ، که سر این تفاوت لعنتی که نمیدانم چه کسی مسببش است رفت ، که من الآن ته یک سوراخ تنگ و نمور نشسته ام و کرم ها مغزم را میجوند و مارها بغلم کرده اند و لجن ها پاهایم را ول نمیکنند و نفس کشیدن را یادم رفته و فقط فکر میکنم ، به فکر کردن فکر میکنم ، به پوسیدنم زیر نامرئی ها ، کیش و مات سپی ده ، کیش و مات