گر وصال دوست خواهی دوست گردی عاقبت
هر چه اول همتت باشد به آخر آن شوی
- سیف فرغانی
گر وصال دوست خواهی دوست گردی عاقبت
هر چه اول همتت باشد به آخر آن شوی
- سیف فرغانی
دیشب درون یک سوراخ افتادم ، متاسفانه از آن سوراخ هایی نبود که مثل آلیس مرا ببرد به یک سرزمین دیگر و من تغییر کنم به مرور ، نه سوراخی بود که خودم کنده بودم و با سر افتادم درونش ، دردم گرفت ، با تمام وجود دردم گرفت ، هنوز هم قلبم درد میکند ، چند دقیقه اول افتادن را به یاد ندارم اما یادم هست چشمهایم را که باز کردم دیدم چند مار دور و برم می لولند ، دیدم زیر پایم لجن بسته که حتی قدرت تکان خوردن را هم از من میگیرد ، دیدم که کرم ها می رفتند به مغز سرم تا آن را بجوند ، دیدم که دیگر حتی نمیتوانستم نفس بکشم ، خُب طبیعتا در چنین شرایطی من میبایستی میمردم ، اما به طرز بی انصافانه ای نمردم ، و بجایش فقط فکر کردم ، در آن نیمه شب ، گفته بودم نیمه شب بود و تاریک ؟ ، من ، فقط فکر کردم ، آنجا نشستم با قلبی که از شدت ضربه درد میکرد فکر کردم ، قطعا میپرسید به چه ؟ من به فکر کردن فکر کردم ، من فقط فکر کردم ، انگار فقط میتوانستم فکر کنم ، حتی یادم نمی آید نفس کشیده باشم ، ولی یادم هست که خوب فکر کردم ، به همه چیز ، به همه کس ، به همه ی آن کرم ها که مغز سرم را می جویدند و بعد تف میکردند بیرون ، انگار تلخ گوشت بودم و به مزاجشان نمیساخت ، ولی همجنان به خوردنشان ادامه میدادند ، انگار هدف آن ها فقط جویدن مغز من بود ، نه چیز دیگر ، انگار همینکه مغز من داشت تمام میشد برایشان کافی بود و اصلا مهم نبود که این مغز تویش چه میگذرد ؟! آنها میجویدند و من فکر میکردم ، به آنها زل میزدم و هر از گاهی چهره ی آشنایی برایم تداعی میشد ، . یادم می آمد که آن چهره چقدر مغزم را خورده بود ، فکر میکردم که اگر این کرم ها جویدنشان و تف کردنشان تمام بشود ، من ، میمیرم ؟! اما نه ، اگر از یک چیز مطمئن بودم ان این بود ، با جویدن آنها نمیمردم ، فقط خالی میشدم ، از درون خالی ، بعد نشستم و به خالی فکر کردم ، به خالی ، به خود ِ کلمه ی خالی ، بعد فکر کردم که چیشد که اولین انسان خ و الف و لام و یا را کنار همگذاشت و گفت خالی ؟ شاید یک دره دیده بود و گفته بود خالی ، یا شاید هم مثل من بود ، خالی ، بعد هی فکر کردم به خالی ، تا جایی که خالی معنی اش را از دست داد ، دیدم جلو چشمهایم که خالی بیرنگ شد ، بعد دیدم که مارها دور دستهایم ، دور بازوهایم حلقه زدند ، مارهای دوست داشتنی عی به نظر می رسیدند ، چه بامحبت در آغوشم کشیده بودند ، همان موقع بود که سطرهایی از سمفونی مردگان آمددرون ذهنم " آدمی شده بود که حال و آینده اش را رها کرده بود و به گذشته ها چسبیده بود . دلمرده شده بود . تنهایی را بیشتر از همه چیز دوست داشت . همیشه بین برخوردو گریز ، گریز را انتخاب میکرد و من اوایل خیال میکردم فقط از من میگریزد" و من حالا میدیدم که از خودم مگریز ، هی میخواهم یک چیزهایی را تغییر بدهم اما دیگر مغزم تمام شده و مارها استخوان هایم را پودر کرده اند و پایم در لجن فرورفته ، " حس میکردم دیگر از دایره چرخان دنیا پرتاب شده ام " و پرتاب شده بودم ، و واقعا پرتاب شده بودم و هرپند این جمله کلیشه لای ترین جمله ی ممکن است اما همین کلیشه ها واقعیت دارند ، همین کلیشه که میگفت انگار کسی مرا دوست نداشت ، اما من ، به عنوان یک آدم ، که ای کاش نبودم ، که ای کاش یک مرغ دریایی بودم و جیغ میکشیدم ، من ، یک آدم دلم نمیخواست نامرئی باشم ، دلم نمیخواست در یک جمع ِ به آن عظمت فقط من دیده نشوم ، فقط من ... من دلم نمیخواست نامرئی باشم ، دلم نمیخواست به من بگویند تو فرق داری ، دلم نمیخواست به من بگویند که هیچکس تورا درک نمیکند چون تو متفاوتی ، لعنت به این تفاوت ، پس سوراخی کندم ، سوراخی کندم تا همه ی دنیا را در آن بیندازم بعد هر هر بخندم و بگویم گورپدرشان، کی درک و شعور شماها راخواست ، دیدم خودم همه ی دنیایم و دیدم که خود را می اندازم درون سوراخ " من با دو چشم خویشتن دیدم که جانم میرود ؟! " همان بود ، جان من همان من بودم ، که رفت ،که سر ندانم کاری های شما رفت ، که سر ندیدن های شما رفت ، که سر نامرئی بودنم رفت ، که سر این تفاوت لعنتی که نمیدانم چه کسی مسببش است رفت ، که من الآن ته یک سوراخ تنگ و نمور نشسته ام و کرم ها مغزم را میجوند و مارها بغلم کرده اند و لجن ها پاهایم را ول نمیکنند و نفس کشیدن را یادم رفته و فقط فکر میکنم ، به فکر کردن فکر میکنم ، به پوسیدنم زیر نامرئی ها ، کیش و مات سپی ده ، کیش و مات