اینکه وقتی حالت خیلی بد شده ، میری و برای خودت اسطوخودوس دَم میکنی ، میری جلد های آنی شرلی رو میزاری جلوت و یکی رو انتخاب میکنی که بخونی ، میری و غرق میشی تو موزیکای یان تیرسینگ و آروم رونوک پا میچرخی و فکر میکنی چی میشد اگه یه بالرین بودی ، اینکه بعدش میپری رو تختو با لباس میری زیر دوش ِ اب سردو و بعدشم میگیری سه تا یخو میزاری تویه پلاستیک و هی میزنی به صورتت و بعدشم میخوابی بعدشم که بیدار میشی میبینی چقدر حالت خوب شده و اون روح ِ مسخره وکسل دیگه نیست و انگار همون دیشب زیر همون دوش ِ سرد یخ زده و رفته و پودر شده ، اینکه حس میکنی دیگه کم کم داری خودتو بلد میشی ، اینکه بلدی چیجوری خودتو خوب کُنی ، مایه ی دلگرمی نیست ؟