from Dusk till Dawn

نمیدانم حال خوب نصف شبی عم را مدیون امتحان ادبیات فردا صبح هستم یا تصمیمات همیگی عم یا چیز دیگر یا این آهنگ جذابی که گوش میدهم !‌نمیدانم !اگر دقت کرده باشید، قطعاً ،اگر دقت کرده باشید خواهید فهمید که من ازآن آدمهایی هستم که دلم میخواهد حداقل یک چیز ثابت داشته باشم یک سبک ثابت ، یک پلی لیست ثابت از آهنگ ها که فقط مال خودم باشد ، از برای ِ خود ِ خودم و راستش را بخواهید اجازه نمیدهم هر آهنگ ِ دَوَران یافته و جوییده نشده و بی مفهوم ُ بی حسی صرفاً بدلیل بیت و قِرش وارد پلی لیستم شود ! بشدت نسبت به آن حساسم ، خدا خود شاهد است ... راستش را بخواهید از گوش دادن به آهنگهایی که همه ی تینیجرهای کوچکتر ازم گوش میدادند شرمم میشد ، اما اینبار به طور اتفاقی یك آهنگ مرا شرمگین نکرد ، یك آهنگ که همه گوش میدهند و من بشدت به آن علاقمند شده ام و الآن به شدت نگران شده ام که نکند سلیقه جمعی دارد به سمت سلیقه ی من میل می یابد؟ یا من سلیقه ام به سمت سلیقه جمعی تمایل پیدا کرده؟ یا شاید من فقط دارم بیش از حد عکس العمل نشان میدهم :)

  

Not tryna be indie , not tryna be cool, just tryna be in this , tell me are you too?

 

خونه ، خونه ، خونه ی سبز :)

چقدر دلم واسه این مکان تنگ شده بود !

اومدم اینجارو چک کردم دیدم انگار زمان اینجا وایستاده ! زمان تو آخرین پست ِ حذف شده این وبلاگ وایستاده ! دیدم زمان تو منم ایستاده ، تو معز ِ من ، تو درون من ، تو زندگی من ... نمیشه که اینجوری ! میشه ؟! تار عنکبوتارو از گوشه کناراش بزنم کنار ِ یکم نازش کنم ، دل خودمم آروم میشه :)

 

بهش میگن اُمید

امید داشتن باور به نتیجهٔ مثبت اتفاق‌ها یا شرایط، در زندگی است. امید احساسی است دربارهٔ اینکه می‌توانیم آنچه را که می‌خواهیم، داشته باشیم یا یک اتفاق، بهترین نتیجه را برای ما خواهد داشت. امیدوار بودن با خوش‌بین بودن متفاوت است. امید یک حالت احساسی است یعنی یکی از احساسات انسان است اما خوش‌بین بودن نتیجهٔ یک روش و الگوی تفکر عمدی و اختیاری (بینش) است که باعث حالت و رفتار مثبت در انسان می‌شود.

اُمید داشته باشیم و خوشبین باشیم :) پاییز اومده ، میفهمی ؟! پاییز ! یکی بره جمشید ُ حبیب ُ صدا کنه ...

برای آرامش  ِ چشاتون !

گر وصال دوست خواهی دوست گردی عاقبت 

هر چه اول همتت باشد به آخر آن شوی 

- سیف فرغانی 

برای ِ تو

برای تو مینویسم ، بدون ِ هیچ چیز اضافه ای ، بدون ِ هیچ توضیحی ، چقدر خوبه که تورو به عنوان ِ بهترین دوستم دارم ، سارینا :) ♥

بیا تمام ناتمام ما همینجاست

اینکه کنار پنجره بایستیم بیرونو نگاه کنیم ، ماه هم یه لبخند پررنگ بزنه ، آسمونم همچین صاف  ِ صاف باشه ، بوی جیگر کباب شده هم از کوچه بیاد ، بادم بیاد بره لای زلفای یار مثلا ، همزمان نقطه اوج امید نعمتی جان باشه که میگه : تمام کهکشان نشانِ از تو دارد، زمان بدون تو سر گذر ندارد،جهان به اعتبار خنده تو زیباست  ... میدانی این ها نشانه چیست ؟ بالاخره روزهای خوب می آیند ...

آینده تو چشم  ِ تو روشنه ...

به وقت نویسنده های پنهان شده پشت وبلاگ

تا ساعت یک نصفه شب رو که همه بیدارن،از دو به بعد بشین فهرست وبلاگ های بروز شده بلاگفا رو چک کن ، وب هارو بخون ، قطعا با بزرگترین نویسنده های تاریخ آشنا میشی :)!

خدایا شکرت که حالمون ُ خوب میکنی به موقعش ...

چه بارون لطیفیه ، چقد قشنگه ، چقد آرامشبخشه !چقد منتظرش بودم !  بعد از یك ماه انتظار بالاخره باریدی ... چه روز قشنگی بشه امروز ، چه روز قشنگی بشه :)

سعدی " استاد ِ سخن "

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست          طاقت بار فراق این همه ایامم نیست

 
ادامه نوشته

شاید با شکوه ترین و قوی ترین و با عظمت ترین جمله ای که خوندم تاحالا که کمی قلقلکم داده همینه :هر چقدر شرایط سخته ، تو ادامه بده و قوی باش

غریق نجات هارم بگیر نگذار بیایند .

بگذار در آبی  ِ پیراهن  ِ  جینت  غرق شوم ، لطفا  هم  نجاتم نده ، لطفا ...

:)

دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم :)

باران تویی

بارون جان انقدر نمی آیی،آنقدر نمی آیی،به اندازه تمام آآآهای کشیده ی جهان نمی آیی و من صدای ضبط شده ات را پلی میکنم و موهایم خیس میشود ، خیس  ِ خیس

من جلال را دوست داشتم

خوب یادم است ، من جلال را دوست داشتم ... جلال ِ آل احمد را !راهنمایی که بودم کتاب زیاد میخواندم ، خیلی زیاد، بیکار بودم، کاری نداشتم ، کتاب میخواندم، نصفشان را هم نمیفهمیدم، اما این را یادم است ،خوب یادم است ... رفته بودم دندانپزشکی ، همان دندانپزشکیی که بهم گفت به ارتودنسی نیاز دارم ، همان ... در اتاق انتظار نشسته بودم ، خسته بودم ، خسته و کوفته به عبارتی ! بابا خواب بود ، او هم خسته بود ، خسته تر از من ... اما من نمیتوانستم بخوابم،ممکن بود اسمم را بخواند ، از منشی سراغ مجله یا کتاب را گرفتم ، لبخندی زد ، کتاب (مدیر مدرسه)را به دستم داد. تشکر کردم . نصفش را خوانده بودم که اسمم را صدا زد ... رفتم داخل ، اما دیگر ان کتاب را ندیدم !همان موقع از سبک نگارشش خوشم آمد اما اسم نویسنده اش را نمیدانستم ، هر کتابی که میخواندم دائم به یاد آن کتاب می افتادم ...تا اینکه یکروز تو کامپیوتر یک داستان پیدا کردم ، شاید باورتان نشود که اسمش را یادم یست، اما خوب یادم هست که از کتاب های ممنوعه بود ، اجازه نشر نداشت ...مال جلال بود ، راجع به خودش و سیمین و حسرت بچه ای که به دلشان ماسید ... چقدر لذت میبردم از هر کلمه ش،چقدر لذت میبردم ،از همانجا من شدم و جلال ..من و گشت زدن تو کتابخانه ها برای یافتن اندک اثری از جلال،من و جلال ... شده بود دور ترین رویایم، در تمام مدتی که جلال را دوست داشتم می دانستم سیمین همسرش است ، اما به سیمین فکر نمیکردم ،اصلا فکر نمیکردم ...همینطور گذشت و من شدم و جلال، جلالی که میدانستم جوان مرگ شد ، همان جلال... هر گاه در اعلام کتاب ادبیات فارسی اسم جلال بود ، قطعا،کنارش قلبی هم بود ، همه عم مسخره عم میکردند ...همین که میرسیدم به نشانه ای از جلال میگفتم وایی جلاااال *_* مسخره ام می کردند، هنوز هم میکنند... من جلال را دوست داشتم ، خیلی ، خیلی بیشتر از خیلی ...طوری که اگر کسی نوشته های جلال را خوانده بود و بعد نوشته های من را متوجه شباهت سبک نوشتنم می شد ...من جلال را دوست داشتمتا اینکه کادوی تولد امسالم ، بیتا، برایم سووشون خرید ...آن را هم در کامپیوتر نصفه خوانده بودم که ویندوزش پرید ... بعدش هم من فراموش کردم سووشونی بود ...بیکار بودم و شروع کردم به خواندن ، صفحه اولش نوشته بود برای همسرم جلال، که همه زندگیم بود و در مرگش به سووشون نشستم ،همان جمله کافی بود... کافی بود تا من دوروز نخوابم و هی قهوه بخورم و سووشون از دستم نیفتند ... همان کافی بود چه لذتی داشت ، من جلال را احساس میکردم ، همان یوسف بود و سیمین همان زری... با هر توجهی از یوسف ذوق میکردم ، چه دوقی ... انگار که خود جلال روبرو نشسته بود و داشت برایم قصه میگفت با آن کلاه ِ کج و آن سیبیل همیشگی ‌..من با داستان های زیادی گریه کرده بودم فوقش یک ساعت ، اما ساعت دو شب بود که خبر مرگ یوسف را آوردند برای زری و من هم همراه ِ او به سووشون نشستم ...چه گریه هایی که نکردم وقتی زری خاطراتش را مرور میکرد . .. جلال را حس میکردم ... آخ که الان که از رنجی که می بریم را میخوانم ، بغض میکنم، چون تازه احساس کرده ام که جلال مرده ... بعد از مرگ یوسف تازه درک کردم مرده بودنش را ...حالا با هر نوشته ای که از او میخوانم بغض میکنم ، من جلال آل احمد را دوست داشتم !

 

لعنتی لعنتی لعنتی

 

مثلا ملکه ی ذهنت باشم .

ترجیح میدم تو آب غرق شم تا اینکه رو آب بمونمو آب منو ببره به جاهای دور ...

به نظر من هر کسی در زندگی اش به یکسری تکان های شدید نیازمند است تا از خلسه ای که درونش است بیدار شود ، که ببیند زندگی را ، که بیدار شود از اغما ، کما  ، خلسه ... هرچیزی ! بیدار شود و یک کاری بکند ، بیدارشود و دست و پا بزند که غرق نشود ، حداقل تلاشش را بکند ، حداقل حرفش را بزند ، حداقل  ِ حداقلش زندگی اش را بکند ، ته  ِ ته ِ کاری که میتوانیم بکنیم همین است دیگر ، مگر نه ؟ ته ِ تهش ، حداقل ِ حداقلش زندگی کنیم ، از خلسه پاشیم !

خودش خوبی ؟

بعد از حجم عظیم فشار ها و استرس های ناشی از امتحانها و خستگی های فراوان میخواهم برای مدتی بروم توی لاک ِ خودم ، بشوم لاک پشت و یکسری چیزهای شکسته شده و ریخته شده درون خانه ام را تعمیر کنم ، بروم و دیوارها را رنگ کنم و پنجره ها را پاک کنم و برایشان پرده های چیت بدوزم و گلدان هایم را بچینم کنار طاقچه اش و پا رو پاهایم بگذارم و کتاب بخوانم و آهنگ گوش بدهم و هی از خوشی چیزهای کوچیک بمیرم و زنده بشوم و فکر کنم و تغییر های کوچکی به وجود بیاورم ، هر کسی به این نیاز دارد که هر ازگاهی از خودش بپرسد "خودش خوبی؟" و وقتی جواب نه شنید دست بکار شود ... 

 

مادر ها اول شمعدانی بوده اند ...

اینکه مادر می تواند تمام غم و غصه هایی که توی دلت ریخته را آب وجارو کند ، اینکه می تواند کاسه چه کنم ، چه کنمی که بدست گرفته ای را با مهربانی از تو بگیرد و بگذارد روی طاقچه ، اینکه می تواند زنان ِ رخت شویی را که درون قلبت هی می سابند و می شویند را بفرستد بروند خانه شان ، اینکه می تواند تمام کلاف های درهم برهم ِ افکار تورا آرام آرام باز کند و دوباره ببافد ، اینکه می تواند موقعی که انتظار نصیحت های خشک و خشن داری با مهربانی ها و نوازش هایش به این کودک زخم خورده ی لجوج راه ِ درست را نشان دهد ، اینکه دستت را میگیرد درست موقعی که یک قدمی افتادن در لجن ها هستی ... همه اینها نشان میدهد خدا مادرها را جور ِ دیگری آفرید . 

سال ِ نو

خُلاصه این که از همه دیرتر باید بگم انگار ، سال نو مُبارک :)

خوشبختی حس شده

گوشه کلاس کنار شوفاژ لمیده بود ؛ مقنعه اش تا نصف روی سرش بود و موهایش ژولیده پولیده بنظر میرسید پاهای درازش تا وسط تک صندلی مقابل ولو بود و کاپشن سرمه ای براقش به پشتی تک صندلی اش آویزان ! با چشمهای خسته حاصل از دیر خوابیدن دیشب به بچه های کلاس نگاه می کرد و باولع دوغ آبی رنگ ِ ترش مزه را می نوشیدهر ازگاهی نفس عمیقی می کشید و دوباره شروع می کرد به نوشیدن .مزه دوغ بدجور زیر زبانش رفته بود و ترشحات غدد بنا گوشی اش داشت دیوانه اش میکرد . با اینکه آرام و خسته ولو شده بود اما اگر خوب دقت می کردی برقی را در چشم هایش می دیدی ! می گفت : اگه همین الآن بمیرم تو اوج مُردم ، همین الآن دیگه چیز بیشتری از زندگی نمیخوام.قیافه اش به آدمهایی میخورد که خوشبختی را حس کرده اند .خودش هم همین را میگفت : خوشبختی را حس کرده بود دقیقا همان لحظه ای که غدد بناگوشی اش ترشحاتشان را وارد بزاق کردند و مزه دوغ دو چندان شد ؛ دقیقا همان لحظه ای که در هوای سرد وابری گرمای شوفاژ تا مغز استخوان هایش نفوذ کرد ؛ 

دقیقا همان لحظه خوشبختی را حس کرده بود