میگویند کمتر از یکروز به سال بعد مانده ، راست میگویند ؟ گذر زمان را احساس نمیکنم ، حتی میترسم دیگر گذر مکان را هم حس نکنم ، شبیه افتادن درون یک سیاه چاله .. به زمان ها و مکان های گذشته فکر میکنم ، به ابتدای سال پیش که انگار اِ میلیون مایلز اوی بوده .. میدانی .. برای من ، سال قبل دو بخش داشته ، قسمت اولش که قبل کنکور بود و فلان و بیسار و ناله های تکراری .. قسمت دومش مهم بود ، قسمتی که همه میگفتند بعد کنکور تازه شروع سختی هاست ، که بچه جان فکر نکن خلاص شده ای و من با چشم خویشتن دیدم که زندگی چه چیزها در دست دارد ، چه چیزها ، که اصلا افتادن در یک میدان به نام زندگی چیست ! که انگار پرتم کردند در یک دره ، یک دره ، با طناب و قیچی ، که بچه جان همه چیزدست خودت است ، ببینم چه میکنی ، که ما بودیم و ما و غصه ها و سختس ها و شب بیداری ها و خودمان ، و ما و خودمان و ما و خودمان و تلاش برای پیدایی خودمان .. که چه شد آخرش ؟‌که چه میشود آخرش ؟ که عجب سال سختی بود . که عجب بزرگ شدیم . که عجب و عجب و عجب ! میدانی ، تصمیم گرفته ام کمی خرافاتی باشم ، ببینم چه عیبی دارد ؟ ۴ عدد شانس من است ، ۹۴ سال من بود و حالا ، اگر دروغ نگویم بی انگیزه و شوق تر از سال های قبل اما مصمم ، منتظر ۹۸ عم ، بعد ۴ سال ، که ببینم چه برایم می آورد ، که حقیقتا میخواهم بدانم چه برایم می آورد ؟

Mama, just killed a man

If im not back again this time tomorrrow

Carry on , carry on 

Cause nothing really matters

Maamaaa

I dont wanna die

...Sometimes wish i was never born at all