میدانی چرا ؟ چون چشم ها روی من بود
میدانی چه موقعی از هیفده سالگی بدم آمد ؟ همان موقعی که دیگر نتوانستم جلوی حبیب خودم باشم،میدانی چرا ؟ چون چشم ها روی من بود ، چون نمیتوانستم هی زل زل نکاهش کنم و بخندم میدانی چرا ؟چون چشم ها روی من بود ، دیگر نمیتوانستم از او آویزان شوم و روی کولَش سوار شوم میدانی چرا ؟ چون چشم ها روی من بود ، دیگر نمیتوانستم پایم را بکوبم زمین و به او التماس کنم که امشب را خانه ی ما بمان تروخدا بمان ، میدانی چرا ؟ چون چشم ها روی من بود ، چون چشم ها مواظب من بود ، چون چشم ها می پایید مبادا من ِ نامحرم پا پی ِ همبازی دوران بچه گی عم بشوم ، مبادا اورا از راه بدر کنم ، دیگر نمیتوانسم هیچ کاری بکنم، هیچ کاری ، فقط میتوانستم بغض کنم ، همین ، بغض کنم و به خدا بگویم یا اسکیپ کن بزن مرحله بعد ، یا گیم اوور کن بریم از اول ، همان موقع ، همان من و حبیب ، همان قایم باشک ها، همان من ِ لجباز که پا میکوبید روی زمین برای یک شب بیشتر ماندن حبیب ،همان بازیها ، همان قلقلکها ... ولی نمیتوانستم کاری کنم ، میدانی چرا ؟ چون چشم ها روی من بود ! فقط میتوانستم سرم را بیندازم پایین ، فقط میتوانستم بغض کنم و چشمها میتوانستند با خیال راحت بگویند : نه ، دخترک دیگر خانُم شده ...
+ نوشته شده در ساعت توسط ســپی :)
|
بعضی حرفها رو نمیشه گفت