چی میشد اگه همه کسایی که رفته بودن بر میگشن ؟ مثل دختر معلم دوست داشتنی ما

یک معلمی داریم که چند سال پیش دخترش خودکشی کرده بود  ، خوب یادم هست ان روزهارا ، دخترش تو مدرسه ی ما بود ، دوست صمیمی دخترعمویم هم بود از قضا ، خودکشی کرد و رفت ... الان اگر دخترش زنده بود میشد هم سن و سال ما ، معلممون هم  بهش درس میداد ، اینکه به بچه ات  درس بدهی پیش پا افتاده ترین چیز ممکن است  ، اما برای معلم دوست داشتنی قصه ما تبدیل شده به یک رویای دور از دسترس ، یک وهم، یک خیال ... معلم ما همه ی مارا " دِتَر  ِ من " ( معادل محلی دختر من ) صدا میزند ، همه ی مارا ... امروز که بهش زنگ زدم صدای همایون توی گوشم پیچید و پیچید و پیچید ... من بودم و کلی غمباد های ناگهانی در گلو  و من بودم غصه های سالیان دراز این مرد که فقط با یک آهنگ بخشی از آن هویدا بود من بودم و عظمت این همه نبودن ...  انگار همایون هم فهمیده بود این دفعه با حسرت تر از همیشه باید بخواند  " چرا رفتی ؟ چرا من بی قرارم ؟ " انگار اوهم فهمیده بود اینجا باید قوی تر بخواند ، باید محکم تر بخواند تا درست بتواند غم این مرد را  نشان بدهد ... جواب که داد وقتی که  گفت شمایی دتر ؟ دلم میخواست برای تمام تنهایی و مظلومیت توی صدایش ، برای تمام نبودن دخترش زار بزنم ... زار بزنم برای تمام حسرت هایی که مانده بود در دلش ، برای تمام دلخوشی های کوچکی که از دست داده بود ... دلم میخواست زار بزنم ...

سر به مهر

خدایا یه چیزی که هم مشخصه هم نامشخصه در واقع نامشخصه ، خدایا شاید برای بقیه مشخص باشه ،اما برا من مشخص نیست ، خدایا مشخصمون کن ، خدایا !