دو دیقه فقط بخاطر من .

برام نوشت تو سبزی و منم همیشه آبی و چقدر من لذت بردم از این حرف ، که من سبز باشم ، که واقعا من سبزم ؟که سبز ؟! واقعا ؟ به یه جاهایی رسیدم یه جاهایی که هی کنترل زندگی از دست میره ، هی گم میشم ، هی برمیگردم ، همین خستم میکنه ، که دلم میخواد یهو بکشم کنار ازین چرخه که من هی توش کم میارم و  هی میجنگم  ! که هی باید برم جلو تک تکشون یاد آوری کنم وجودمو ! هی یو ، کن یو سی می ؟ که هی غرق شم تو کتابام و آدما ودنیاشون گیج ترم کنه ، که این آدما گیجم میکنن ، که گیج میشم ، که دارم دست وپا میزنم تو این خلسه ، که انگار یه عنکبوتی اومده وسط دنیام تار تنیده و من معلق گیر افتادم توش ، که حتی دیگه نمیدونم چیو میفهمم و چیو نمیفهمم ، که حتی دیگه نمیدونم که چیزیو میدونم یا نه ، که دلم این آروم کردنای الکی نمیخواد دلم اون آرامش قبلیمو میخواد ، که حالم ازین تظاهر دورم بهم میخوره ، حالم از تظاهر دورم بهم میخوره ، که آدمهای دورم انگار گیر کردن تو یه حباب ، که انگار نمیبنن دوست داشتنه رو ، که لامصب بیا دو دیقه بشین پیشم، بیا حرف بزنیم ، بیا دو دیقه بدون دعوا قربون صدقه هم بریم ، بیا ، بیا با هم ساکت بشینیم یه گوشه به یه موسیقی بی کلام گوش بدیم ، بیا انقدر درگیر این دنیا نباشیم ، بیا انقدر نخوایم که حتما خوش بگذرونیم ، بزار اون دو دیقه دوستیو تنهاییمون بمونه ، نزار نفرتم به کلمه " شاخ " اوج بگیره ، نزار به حدی برسم که واسه اومدن پیش توهم نگران بزک دوزکم باشم ، نزار کنارت حس غریبگی کنم ، بزار دو دیقه بغلت کنم ، دلتنگیام رفع شه ، بزار دو دیقه بدون گوشی هامون کنار هم بشینیم ، بزار بریم غروب و طلوع خورشیدو تماشا کنیم بدون اینکه استوری بگیریم ، بیا ، بیا به خودمون قانع باشیم ، به همین ، که نخوایم هی پز دوستیمونو بدیم ،  که دلتنگیمون برطرف شه ، که این آرامشه برگرده ، که غصه هامون برطرف شه ، که باشیم واسه هم ، نه حرفی ، که باشیم واسه هم !

چرا نمیشه صداهارو بغل کرد ؟

کتگری : برنامه هایی که احساس هویت میدهند

این روزها مشغله های ذهنی تازه ای دارم از همانهایی که قبل کنکور نداشتم و انگار تازه وارد جامعه شده ام و آنها را دیده ام ، دیشبو امروز را خانه شگی بودم ، یک چیزی که به شدت برایم رقت انگیز بود و خب تا حدود زیادی و به طرز عجیبی واقعی بود این جمله بود : " هنوز ار حال و هوای کنکور نیومدم بیرون سپی ، اصلا انگار الآن هیچی نیستم ، هیچکی نیستم ، میدونی ؟ چون تلگرام ندارم یا اینستا ندارم انگار اصلا هویت ندارم ، انگار اصلا وجود ندارم ، آدم اونجاست که میتونه هویت خودشو نشون بده ، این شاخا اگه اینستا نبود کی می فهمید شاخن؟" و منی که بهت زده نگاه میکردم که واقعا راست میگه؟ وجود داشتن ، هویت ، شخصیت من ، ما وابسته با بودن ما در یک جایی از فضای مجازی است . و هنوز هم بهت زدا هستم چون من تلگرام هستم اما اینستاگرام نه ، و خب راستش احساس عدم هویت نمیکنم و تلگرام را هم صرفا جهت لفظ " چت کردن " و حرف زدن با دوستان و غیره نصب کردم و خب از لذت کانال های خوب خوانی هم نمیشود نگفت . اما هیچ کدام صرفا جهت احساس هویت داشتن ، خب نبود . ولی میدانی یکجورهایی برای این بود که بگویم " هی ، منم هستم " این همان احساس هویت است ؟ میبی . ته ته همه این حرفها باعث شد که من تصمیم بگیرم بنویسم و در یک دفتر بنویسم ، ترجیح میدم بگویم با نوشتن احساس هویت میکنم یا با موسیقی گوش دادن یا با فیلم دیدن تا با عضو بودت در یک فضا . خودم هم یکم گنگم ، چرا باید اینگونه باشد که یک برنامه بخواهد احساس هویت بدهد . گنگ . 

کلی حرف برای گفتن ، اما قلمم نیست .

هیتلر وار مینویسم ، همانقدر خودخواهانه ، برای استالینم .

برای استالینم و ادی اش . 

هزار بار برای خودمو حال خودم نوشتم ، یکبار هم برای تو . صبور جان ، از ته ته قلبم تمام آزامش های دنیا را برای تو و ادی آرزو کردم ، آرامش های داشته و نداشته ام را ، مادربزرگ مشهد بود و از او خواستم بنا به اعتقادات قوی اش برایت آرامش و خوشحالی بخواهد و او هم گفت : چش وچه ، ایشالا ونه کار درس وونه . و تو مطمئن باش که کارت درست میشه ، که همه چیز های رفته بر باد جایگزین میشه ، که همه دردها التیام پیدا میکنه ، که لبخندات قشنگتر و پررنگر میشن این تابستون. که آخر این سوز بهاری هست صبور جانم . هست .که من بلد نیستم آرامش بدهم و تو میدانی ، که میدانم که آرام و قرار نداری ، که میدانم غصه دازی . اما این را هم میدانم که تو دختر میدان ها سختی ، دختر شیرازی ، خوش خنده، صبور ، یه روز میرسه که باهم بخندیم ، به صبوری ها به دردها ، افتخار کنیم بهشون ، یه روز میرسه . آخر این سوز بهاره ، من مطمئنم :)