برای آرام شدنم کافیست ، خدایا میدانم که میبینی

در این دنیای سبر لاجوردی عجق وجق آدم ها خانواده های خوشبخت و خوبی دارند اساسا ، آن هایی که خانواده خوب ندارند دوست های خیلی خوبی دارند  درست مثل یک خانواده ! آنهایی که دوست و خانواده خوب ندارند خویشاوندان خیلی خوبی دارند ، آن هایی که هیچ یک از این سه دسته فوق را ندارند یک سری آدم های خاص بماننده ی یار و و یاور و عشق و این جور جلف بازی ها دارند ، دسته هایی هم هستند که واقعا ، هیچ کدام را ندارند ... هیچ کدام ! دسته هایی که امیدوارند به آینده ، به خوبی های خدایشان ، به اینکه زندگی هنوز خوشگلیاشو داره ، به خدایشان ، به خدایشان ، به خدایشان ؛ به خدواندی خدایشان :)

+بیاین بزاریم همه از زندگیشون لذت ببرن ، هوای دل همو داشته باشیم :)

گوش‌دادن به احسان خواجه امیری :)

دنبال جای خالی نبودن نبودنت میگردم ، نیست ، خلا مطلق شده ام

به وقت نویسنده های پنهان شده پشت وبلاگ

تا ساعت یک نصفه شب رو که همه بیدارن،از دو به بعد بشین فهرست وبلاگ های بروز شده بلاگفا رو چک کن ، وب هارو بخون ، قطعا با بزرگترین نویسنده های تاریخ آشنا میشی :)!

آن ها میجوند و تف میکنند ، ما به تف هاشان میگوییم مغز

وقت هایی هست که هزار و یك داستان و حرف و حرف و حرف و درد و دل و هزار تا غر غر و هزار و هزار و هزار تا چیز توی سرت هست ، درست توی جایی که یکسری آدم ها میگویند مغز ، همه ی این هزار و هزار و هزار حرف ها هی مدام روی بافت نرم مغزت راه می روند و اصلا انگار نمیفهمند که نباید راه بروند چون بافت مغز خیلی نرم استو له میشود وقتی هم که له میشود آدم یکجورهایی حالش بد میشود، میدانی بدترش چیست؟آن موقعی است که این هزار و هزار و هزار حرف میخواهند راهی پیدا کنند برای بیرون رفتن چون مغز آدم دیگر کاملا له شده و آنها حالشان بهم میخورد .... آنها میخواهند هرطورشده بیایند بیرون ، میشوند عق هایی که آدم پشت سر هم میزند و چیزی جز زرداب بالا نمی اورد ، میشوند اشک هایی که کرور کرور بیرون میریزند ، میشوند کلمه ها، آخ که کلمه ها ‌... میدانی حتی بدتر از آن بدتر چیست؟اینکه هیچ کدام نتواند این هزار و هزار و هزار حرف را بریزد بیرون ، شبیه به کرمی میشوند بیرحم ، میریزند روی تکه های له شده مغز آدم ، میجوند و میجوند و میجوند ...

خدایا شکرت که حالمون ُ خوب میکنی به موقعش ...

چه بارون لطیفیه ، چقد قشنگه ، چقد آرامشبخشه !چقد منتظرش بودم !  بعد از یك ماه انتظار بالاخره باریدی ... چه روز قشنگی بشه امروز ، چه روز قشنگی بشه :)

سعدی " استاد ِ سخن "

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست          طاقت بار فراق این همه ایامم نیست

 
ادامه نوشته

یک هفته ی غم انگیز

هفته ای که گذشت پر بود از بیکاری ، کارهایم زیاد بود ، درس های زیادی داشتم که باید میخواندم ، کارهایم بسیار بود و بسیار ، اما بیکار بودم ، میتوانید بفهمید ؟ نشسته بودم یک کنج  ِ اتاق مادر جان و پدرجان ( اتاق خودم شلوغ بود ، مادر بود آنجا ، پایان نامه اش را می نوشت ) کتاب هایم جلویم مث بچه های مودب روی هم تمیز و متین و کمی باوقار نشسته بودند و خیره خیره نگاهم میکردند و منتظر بودند و بسیار متعجب که آخه دختر عاقل این هفته میدونی چقد مبحثها سنگینه ؟ چرا نمیای بخونی و منی که پرروتر از خودشان ، خیره تر نگاهشان میکردم و میگفتم بعدا ، مشغول هیچ چیز خاصی نبودم و نیستم ، صبح ها زود پا میشدم و فرندز میدیدم ، مادر فکر میکرد درس میخوانم ،همین بیشتر عذابم میدهد ، اینکه نتیجه ی این هفته را میبیند ...  اینکه هی هرروز به روز دیگر امید بستم ، اینکه اصلا درس نمیدانستم دیگر چیست ، وحشتناک است ، حتی پنج شنبه و جمعه را هم خانه ماندم ، نرفتم جایی که همیشه میرفتیم ، اما دریغ از یک کلمه درس ! نشستم فیلم دیدم ، غذا خوردم ، غذا پختم ، کتاب داستان خواندم و حالا وقتی هنوز هم هیچ کاری نکرده ام ، هنوز هم . جمعه ی این هفته ... عذابم میدهد ، با هر کلمه اش عذاب لقمه لقمه میخورم ، چرا نمیخوانم ؟ منی که همیشه میخواندم ! من ِ با انگیزه .... حالا که فقط یک بعد از ظهر نصفه و نیمه شنبه و یک شنبه و دوشنبه و سه شنبه و چهار شنبه و پنج شنبه برایم باقی مانده ؟! خدایا این مدل بی انگیزگی و بیکاری دیگر چیست ؟؟! ای کاش یک آمپولی چیزی داشتند حالم را خوب میکرد ، میشود باز هم برای حالم دعا کنید که ایندفه خوب شود و دیگر به دعاهای دفعه بعد نیازی نداشته باشد ؟