ما که خندان می رویم

داشتم به این فکر میکردم که چیشد که به اونجا رسید ، اونجایی که من تمام سبزینگی هامو فراموش کردم و نشستم هی غصه خوردم و هی تلخی کردم و هی تلختر و سیاهتر شدم و هی شمعدونی هام پژمرده تر ، هی از رد گفتم و خب طبیعتا هی از درد شنفتم ، بین حجم آدمای دورم و تلاش گاه و بیگاهشون برای تلختر کردنم یا اونایی که میخواستن نجاتم بدن ، از بین همشون که با داد ، هوار ، متلک و کنایه ، حرفای خوب و امیددادن تلاش میکردن ، فقط یکی نتیجه داد . فقط یک نفر تونست به ریشه هام آب بده .. آروم ، با لبخند با آرامش با حوصله ...  شکرت که همینقدر بلدی خوبم کنی :)  یادته بت گفتم من تو زندگی قبلیم یا اسطوخودوس بودم یا شمعدونی ؟ بعدش پرسیدی من چی؟ یادته گفتم نمیدونم ، الآن مطمئنم تو تو زندگی قبلیت یه حسن یوسف بودی ، یه حسن یوسف ...

 

ma chérie

ils ne me voient pas ,ils ne me connaissent pas,Je ne sais plus qui est moi,où suis-je?
suis-je mort,je suis perdu...
ma chérie,pourquoi nous n'avons pas encore rencontré?
 

سلامت کو دُختر ؟

- عشق اگه ناموس بشه عشقه 

+ بببن ناموسم عین چراغ نگاریه دورش تمومه

-پس دورُ بر چراغ نگاری من نپلک ، چون هنو یه چیزایی هست که قدیمیه ، میکُشمت قدیمیه ، ولی من میکشمت !

هرجا که خواستم راجع به فیلم های کیمیایی نقد بخوانم ، همه یک چیز را تکرار میکردند ، کیمیایی درون ِ دنیای ِ سینمای کلاسیک خود مانده ، آثارش رو به افول است و این حرفا ! من منتقد نیستم ، اما یک چیز را خوب میدانم ، هیچ چیز به پای سینمای کلاسیک عهد قجر با احساسات نابَش و زندکی های واقعی اش  و دیالوگهایش نمیرسد ! هیچ کدام از فیلم های جامانده ی کیمیایی  را با فیلم های خفن ِ مدرن امروزی تان  عوض نمیکنم ! 

 

یه نفر داره جار میزنه ، جار ...

دیشب ساعت ده ، ده ونیم  بود لباس هایم را پوشیدم و خودم را جم و جور کردم رفتم به سمت در ، اعضای خانواده که کنار هم نشسته بودند نگاه هایشان کشیده شد به سمت ِ من ، مادر پرسید کجا به سلامتی این وقت شب ؟ لبخند زدم و گفتم : قراره با دو تا از دوستام سوار یکی از همین کامیون ها که توش افغانیارو قاجاق میکنن بشیم قاچاقی بریم دور شوروی سابق و اروپا دور بزنیم ضد کمونیسم شعار بدیم بعد بریم ناسا اونجا نفری یه موشک بدزدیم بعد بریم فلک الافلاک هی جیغ بکشیم چون خلاعه صدامون به گوش هیچکس نرسه ، از دور واسه پلوتوی یخ زده ته کهکشان سگ پرتاب کنیم بس که یخ و بی مزس نکبت ، بعدش یه ستاره دنباله دار دنبال میکنیم ، گفتن میخوره زمین ماهم باهاش میخوریم زمین ، بعد همه چی گل و گلستان میشه دیگه ، منقرض میشیم میریم ، خلاص ... پدر طوری نگاه میکرد انگار میخواست بگوید بچه چی زدی ؟ مادر هم  میفهماند که  انگار بالاخره آن همه درس من را  از پا در آورده بود... اما من خود میدانستم داستان چیست و آنها نمیدانستند ، آنها نمیتوانستند بفهمند ، همان موقع قبل ازینکه به من دست یابند زدم به همان خیابان و با صدای همایون شجریان هم صدا شدم و هی داد زدم اهای خبردار ، آهای خبردار ...

 

پیوست : سوسک عــابی کجاعی ؟ کجا رفتی ؟

کروکودیل بچه ای که منم !

یادمه مُعلم فیزیکمون بهمون گفت امسال باید یکم پوست کلفت تر باشین ، عین  ِ کروکودیل ! امروز که تو غُصه هام غرق بودم ، یاد این حرفش افتادم ، بعد یهو یه اسطوخودوسو دیدم که دورش یه لایه پوست ِ سخت کروکودیلی قرار گرفته  ، بعد متوجه شدم قراره تو این یه سال تبدیل شم به کروکودیل ِ سبز ! من، یک بچه کروکودیل سبزم !

سادیسم  ِ نوشتن !

میل عجیب ُ غریبی در من رشد کرده ، مثل یک گیاه ، از همان گیاه ها که سر در ِ بعضی خانه ها میکارند و می آید بالا و بالا و بالا و بالا و یکهو میبینی رفته به آسمان و شده داستان جک و لوبیای سحر آمیز ، دقیقا از همان میل ها که نمیتوان کنترلش کرد ، از همان ها ، میل عجیبی به نوشتن ، نوشتن و نوشتن ... از همه چی ! از هر لحظه ، بنویسم و بنویسم و... همین هم بالواقع تلاشی است برای نوشتن !

روزبه نعمت اللهی هم بخواند من این صبرُ مدیون لبخندتم ...

آنطور که بقیه مردم می گویند  ، یا من از دیگر مردم شنیده ام ، راستش را بخواهید دقیق یادم نیست ... آنطور که طبق معمول هست غروب جمعه ها برای تعداد زیادی از مردم دلگیر است ، دلگیر  ِ دلگیر ، دلیل خاصی هم ندارد انگار ، اما من ، برای من ، فقط من ، غروب جمعه اصلا دلگیر نیست تازه اوج ِ شادی هم هست ، اصلا غروب جمعه لعنتی نیست ، من آدم عادی ای هستم اما غروب جمعه غصه ام نمی گیرد ... میدانی کی غصه ام می گیرد ؟ همان جمعه ، همان ، فقط شبش ، ساعت که از نُه گذشت ، تمام غم های دنیا میشود دیوار ، میشود پل ، میشود پلاسکو و آوار میشود در دلم ، آوار میشود ها ، آوار .... 

هووممم

بیست و پنج روز از دی گذشته باشد و من هیچ از آن نفهمیده باشم یعنی چه ؟ یعنی امتحاناتی سمج :)))

احمق ؟

از جمله آدم های احمقی است که سوخت و انرژی را هدر می دهد ، شوفاژ را روشن می کند و کنارش می نشیند بعد هم پنجره را تا ته ِ ته باز میگذارد تا سوز و سرما بیاید داخل ، لم میدهد و پتو را تا گردن می کشد بالا ، بعد به این فکر میکند که یای یای چه لذتی از  زندگی دارد میبرد احمق !

چی میشد اگه همه کسایی که رفته بودن بر میگشن ؟ مثل دختر معلم دوست داشتنی ما

یک معلمی داریم که چند سال پیش دخترش خودکشی کرده بود  ، خوب یادم هست ان روزهارا ، دخترش تو مدرسه ی ما بود ، دوست صمیمی دخترعمویم هم بود از قضا ، خودکشی کرد و رفت ... الان اگر دخترش زنده بود میشد هم سن و سال ما ، معلممون هم  بهش درس میداد ، اینکه به بچه ات  درس بدهی پیش پا افتاده ترین چیز ممکن است  ، اما برای معلم دوست داشتنی قصه ما تبدیل شده به یک رویای دور از دسترس ، یک وهم، یک خیال ... معلم ما همه ی مارا " دِتَر  ِ من " ( معادل محلی دختر من ) صدا میزند ، همه ی مارا ... امروز که بهش زنگ زدم صدای همایون توی گوشم پیچید و پیچید و پیچید ... من بودم و کلی غمباد های ناگهانی در گلو  و من بودم غصه های سالیان دراز این مرد که فقط با یک آهنگ بخشی از آن هویدا بود من بودم و عظمت این همه نبودن ...  انگار همایون هم فهمیده بود این دفعه با حسرت تر از همیشه باید بخواند  " چرا رفتی ؟ چرا من بی قرارم ؟ " انگار اوهم فهمیده بود اینجا باید قوی تر بخواند ، باید محکم تر بخواند تا درست بتواند غم این مرد را  نشان بدهد ... جواب که داد وقتی که  گفت شمایی دتر ؟ دلم میخواست برای تمام تنهایی و مظلومیت توی صدایش ، برای تمام نبودن دخترش زار بزنم ... زار بزنم برای تمام حسرت هایی که مانده بود در دلش ، برای تمام دلخوشی های کوچکی که از دست داده بود ... دلم میخواست زار بزنم ...

آن ها میجوند و تف میکنند ، ما به تف هاشان میگوییم مغز

وقت هایی هست که هزار و یك داستان و حرف و حرف و حرف و درد و دل و هزار تا غر غر و هزار و هزار و هزار تا چیز توی سرت هست ، درست توی جایی که یکسری آدم ها میگویند مغز ، همه ی این هزار و هزار و هزار حرف ها هی مدام روی بافت نرم مغزت راه می روند و اصلا انگار نمیفهمند که نباید راه بروند چون بافت مغز خیلی نرم استو له میشود وقتی هم که له میشود آدم یکجورهایی حالش بد میشود، میدانی بدترش چیست؟آن موقعی است که این هزار و هزار و هزار حرف میخواهند راهی پیدا کنند برای بیرون رفتن چون مغز آدم دیگر کاملا له شده و آنها حالشان بهم میخورد .... آنها میخواهند هرطورشده بیایند بیرون ، میشوند عق هایی که آدم پشت سر هم میزند و چیزی جز زرداب بالا نمی اورد ، میشوند اشک هایی که کرور کرور بیرون میریزند ، میشوند کلمه ها، آخ که کلمه ها ‌... میدانی حتی بدتر از آن بدتر چیست؟اینکه هیچ کدام نتواند این هزار و هزار و هزار حرف را بریزد بیرون ، شبیه به کرمی میشوند بیرحم ، میریزند روی تکه های له شده مغز آدم ، میجوند و میجوند و میجوند ...

نباید کنار میگذاشت ؟

هرکسی باید یک نفر را داشته باشد ، حتما باید داشته باشد ، از همان یک نفرهایی که وقتی دلت گرفت فقط همان او بداند که باید چه کند ، فقط همان او ... باید باشد و وقتی که دلت گرفت همه زندگی را بگذارد کنار و بیاید و دستهایش را باز کند و بگذارد در آغوشش جان بدهی ، همان یک نفری که بداند که فقط هوای بارانی است که حال تورا خوب میکند و برود با خدا صحبت کند که هوا بارانی شود ، یک نفر باید باشد که وقتی دلت گرفت از زمین و زمان ، سرت را محکم در آغوش بگیرد و بگذارد همانجا بمیری ، یک نفر باید باشد که دلت که گرفت بنشینید باهم " در دنیای تو ساعت چند است " ببینید و چای داغ بخورید و بعدش او هی انار دون کند وسط چله تابستان و هوا را پاییزی کند ، یک نفر باید باشد که کلاف ِ سردرگمی هایت را در دست بگیرد و برف و بوران های روی موهایت را تکان بدهد و موهای هرچند کوتاه کوتاهت را ببافد ، باید همچین شخصی را خدا برای همه کنار میگذاشت ، باید میگذاشت ... که وقتی غصه ها دارند تورا میخورند او بیاید و فال حافظ بگیرد و با صدای آرامش زمزمه وار بگوید : کلبه ی احزان شود روزی گلستان ، غم مخور ! خدا باید درون یک صندوق قدیمی برایم کنار میگذاشت این یک نفر لعنتی را تا بیاید و برایم کتاب  ِ  موردعلاقه ام را بخواند و شعرهای مهدی موسوی را ... خدا باید کنار میگذاشت ، مگر نه ؟

+ میشود برای حالم دعـا کنید ؟

من جلال را دوست داشتم

خوب یادم است ، من جلال را دوست داشتم ... جلال ِ آل احمد را !راهنمایی که بودم کتاب زیاد میخواندم ، خیلی زیاد، بیکار بودم، کاری نداشتم ، کتاب میخواندم، نصفشان را هم نمیفهمیدم، اما این را یادم است ،خوب یادم است ... رفته بودم دندانپزشکی ، همان دندانپزشکیی که بهم گفت به ارتودنسی نیاز دارم ، همان ... در اتاق انتظار نشسته بودم ، خسته بودم ، خسته و کوفته به عبارتی ! بابا خواب بود ، او هم خسته بود ، خسته تر از من ... اما من نمیتوانستم بخوابم،ممکن بود اسمم را بخواند ، از منشی سراغ مجله یا کتاب را گرفتم ، لبخندی زد ، کتاب (مدیر مدرسه)را به دستم داد. تشکر کردم . نصفش را خوانده بودم که اسمم را صدا زد ... رفتم داخل ، اما دیگر ان کتاب را ندیدم !همان موقع از سبک نگارشش خوشم آمد اما اسم نویسنده اش را نمیدانستم ، هر کتابی که میخواندم دائم به یاد آن کتاب می افتادم ...تا اینکه یکروز تو کامپیوتر یک داستان پیدا کردم ، شاید باورتان نشود که اسمش را یادم یست، اما خوب یادم هست که از کتاب های ممنوعه بود ، اجازه نشر نداشت ...مال جلال بود ، راجع به خودش و سیمین و حسرت بچه ای که به دلشان ماسید ... چقدر لذت میبردم از هر کلمه ش،چقدر لذت میبردم ،از همانجا من شدم و جلال ..من و گشت زدن تو کتابخانه ها برای یافتن اندک اثری از جلال،من و جلال ... شده بود دور ترین رویایم، در تمام مدتی که جلال را دوست داشتم می دانستم سیمین همسرش است ، اما به سیمین فکر نمیکردم ،اصلا فکر نمیکردم ...همینطور گذشت و من شدم و جلال، جلالی که میدانستم جوان مرگ شد ، همان جلال... هر گاه در اعلام کتاب ادبیات فارسی اسم جلال بود ، قطعا،کنارش قلبی هم بود ، همه عم مسخره عم میکردند ...همین که میرسیدم به نشانه ای از جلال میگفتم وایی جلاااال *_* مسخره ام می کردند، هنوز هم میکنند... من جلال را دوست داشتم ، خیلی ، خیلی بیشتر از خیلی ...طوری که اگر کسی نوشته های جلال را خوانده بود و بعد نوشته های من را متوجه شباهت سبک نوشتنم می شد ...من جلال را دوست داشتمتا اینکه کادوی تولد امسالم ، بیتا، برایم سووشون خرید ...آن را هم در کامپیوتر نصفه خوانده بودم که ویندوزش پرید ... بعدش هم من فراموش کردم سووشونی بود ...بیکار بودم و شروع کردم به خواندن ، صفحه اولش نوشته بود برای همسرم جلال، که همه زندگیم بود و در مرگش به سووشون نشستم ،همان جمله کافی بود... کافی بود تا من دوروز نخوابم و هی قهوه بخورم و سووشون از دستم نیفتند ... همان کافی بود چه لذتی داشت ، من جلال را احساس میکردم ، همان یوسف بود و سیمین همان زری... با هر توجهی از یوسف ذوق میکردم ، چه دوقی ... انگار که خود جلال روبرو نشسته بود و داشت برایم قصه میگفت با آن کلاه ِ کج و آن سیبیل همیشگی ‌..من با داستان های زیادی گریه کرده بودم فوقش یک ساعت ، اما ساعت دو شب بود که خبر مرگ یوسف را آوردند برای زری و من هم همراه ِ او به سووشون نشستم ...چه گریه هایی که نکردم وقتی زری خاطراتش را مرور میکرد . .. جلال را حس میکردم ... آخ که الان که از رنجی که می بریم را میخوانم ، بغض میکنم، چون تازه احساس کرده ام که جلال مرده ... بعد از مرگ یوسف تازه درک کردم مرده بودنش را ...حالا با هر نوشته ای که از او میخوانم بغض میکنم ، من جلال آل احمد را دوست داشتم !

 

آدم فضاییا

مردم ِ عادی قبول ندارن وجود آدم فضاییارو ، یه سریام هستن قبولش دارن ، اما در حد ِ فیلم و کتاب داستان ُ تخیل و توهم و اینچیزا ، مردم   ِ عادی نمیفهمن ، خیلی کم پیش میاد من به یه آدم فضایی بخورم که واقعا فضایی باشه ، نه مثل  ِ آدما ، میدونی ؟ آدما خیلی عجیب غریبن ، همش ادا در میارن ، ادای چیزی که نیستن ، ادای  ِ آدم فضاییارم در میارن ، خیلی عم حرفه این ، خیلی ، تازه یه سریاشون که از بقیه حرفه ای تر ترَن میرن تو جعبه معبه ، اسمش  چی بود ؟ آها تلویزیون ، میرن اون تو ادا در میارن ، اصلا همشون بلدن ادا در بیارن ، این آدما ی ِ لعنتی همش ادا در میارن ، حتی ادای آدم فضاییارو ، طوری که اصلا نمیشه تشخیص داد کدوم راس میگه کدوم دروغ ؟ ! دیگه آدم فضاییا همو تشخیص نمیدن ، حالا سیستم جدیدا یه سری ویژگی تشخیص داده که این آدم فضاییای ِ الکی ندارنش ، مثلا میدونی فقط یه سریشون هستن که میشینن با کاکتوس حرف میزنن ، مردم عادی بهشون میگن دیوونه ، اما اونا در واقع دارن گزارش میفرستن برای سیستم و هیشکی عم نمیفهمه ، آخه میدونی ؟ کسی با دیوونه ها کاری نداره ، البته همه ی دیوونه ها آدم فضایی نیستن ، فقط بعضیاشون ، بعضی از دیوونه عاقلا ، اونایی که حرفای فیلسوفانه میزنن و مردم بهشون میخندن ، یه چیز جالبی هم بهشون میگن ، چی بود ؟ آها میگن فازیست ، باز یه چیز دیگه که بین آدم فضاییا مشترکه اینه که با رنگای روشن میونه خوبی ندارن ، رنگ روشن قدرت فراطبیعیشون رو از بین میبره ، به خاطر همین یا همش سیاه ، یا رنگای تیره ، کلا رنگای روشن دوس ندارن ، آخه مگه اصلا اونور  ِ جو زمین جز سیاه و آبی و بنفش ِ پررنگ رنگ ِ دیگه ای هم هست ؟ به خاطر همینه که آدم فضاییا کلا سیاه پوشن ، تازه نمیدونی این مردم   ِ عادی با چه خوشحالی راجع به خورشید حرف میزنن و میگن پرتو های قرمز و نارنجی  ُ زرد ، آخه آدم ِ عاقل ، خورشید اکه زرد بود که همتون کور میشدین ، این مردم  ِ عادی همش ادعا میکنن ، اصلا همینجوری میشه فهمیدااا ، یه آدم فضایی اصلا ادعا نمیکنه ، اما مردم  ِ عادی هیچی نمیدونن و همش ادعا میکنن ، اینا با افتخار میان راجع به بیگ بنگ حرف میزنن ، نه واقعا کدوم احمقی باور میکنه بیگ بنگو ؟ حتی احمق ترین آدم فضاییا عم میدونن بیگ بنگ یه تئوری ِ رد شدست ، چی داشتم میگفتم ؟ آها ، آدم فضاییا خیلی غیرقابل تشخیصن ، همینا که گفتم عم بزور میشه دید ، دیروز توی ِ اخبار داشتن میگفتن "حضور آدم فضایی ها در زمین " آخه آدم  ِ عاقل ، ما که خیلی سال  ِ اینجاییم ، شما تازه فهمیدین ؟ دقت کردی رو همه چی اسم میزارن این آدمای  ِ عادی ، مثلا انقد گفتن آدم فضایی ، آدم فضایی که من دیگه اسم واقعیمو یادم رفته ، خودمم میگم آدم فضایی ، اون موقع که میخواستن یکیو بفرستن زمین ، هیشکی داوطلب نشد جز من ، میگفتن زمین ، زمین گیرت میکنه ، من نمیفهمیدم چی میگن ، الان میفهمم  ... تو چی ؟ تو مال کدوم سیاره ای ؟ 

چقد قشنگ توصیف کرده جمعه رو فرهاد لعنتی .

حمعه ها همیشه یک رنگ ِ خاکستری تیره داشته برای من ، همیشه ، حتی مواقعی که شبش عروسی دعوت بوده باشیم ... همیشه رنگش خاکستری بوده ، خاکستری بخاطر اینکه تمام قوی بودن های هفته ام دارد نم می کشد دیگر ، خاکستری بخاطر اینکه دیگر عصر ِ حمعه است و ته ِ دلتنگی ، خاکستری چون  درجه تب ِ غم ِ هفته ی طی شده ام پر شده ، زده بالا ، خاکستری بخاطر خستگی شدید از تلاش های مداوم ، خاکستری برای پر شدن ظرف طاقتم از حرفهای تلخ دیگران ، حرفهای ِ نامرد ِ نامرد ،  ... خاکستری است دیگر ، کسی هست که حمعه اش خاکستری نبوده باشد ؟ بعید میدانم ...  امید دارم به روزهایی که جمعه هایش به شدت آبی باشند ، آبی ِ آبی ِ آبی ...

دلربا ، دل نشین ، شیرین ادا ، نازنین !

این روزها هر کجا که میروی بهار را میبینی ، بهار را حس میکنی . انگار بهار آمده و هی دارد به اسفند می قبولاند که برود . عجیب دلم برای اسفند می سوزد . عجیب دلم میگیرد . مردم چه قدر زود فریب بهار را خوردند . هیچ کس حواسش به اسفند نیست. به این مهربانی هایش که سوز و سرمایی نمی اندازد به جانمان تا شکوفه هارا از بین ببرد . هیچ کس به فکر اسفند نیست ...

مردم میگویند آلزیامِر گرفته

نشسته بودم کنار ننه . میگفت . شاید نتوان برای او لفظ ِ گفتن را بکار برد چون با هر بار باز کردن دهان صداهای نابهنجاری از دهانش خارج میشد اما سرهم حرفهایش راکه جمع میکردی می توانستی یک چیزهایی بفهمی ، به قول آقامعلم لپِ کلام می آمد دستت . میگفت بچه ی یه سال و خورده ای ... به کش ِ تنبان می ماند مادر جان ... ولش که میکنی... آی برمیگردد عین ِ کنه می چسبت به ...مادرش...آآ.. عین کش تنبان.پیر هم که میشود آدم میشود عین کش تنبان ، ولش که میکنی...آی برمیگردد به خاطره هایش...آآا درست عین کش تنبان...برمگیردد به جوانی هایش ... عین بچه سرکش ، نه ، عین کش تنبان...سفت بر میگردد..آآا....گاهی اوقات هم این کش تنبان در میرود... آاا... در که میرود میگویند آلز..یامر گرفته ... نمیدانم..ننه اسمش همینها بود... در که میرود این کِش تنبان ... تنبانت که می افتد... دیگر هیچ نمیفهمی ننه... سرخ میشوی و میروی که خودت را گم و گور کنی... تا یک تنبان دیگر پیدا کنی ... اما آدم که پیر میشود دیگر تنبان نو میخواهد چیکار مادر... خودش را گم میکند لای ِ خاطره هایش...آآآ بقیه بهش میگویند آلزیامر گرفته هاا...