ما که خندان می رویم
داشتم به این فکر میکردم که چیشد که به اونجا رسید ، اونجایی که من تمام سبزینگی هامو فراموش کردم و نشستم هی غصه خوردم و هی تلخی کردم و هی تلختر و سیاهتر شدم و هی شمعدونی هام پژمرده تر ، هی از رد گفتم و خب طبیعتا هی از درد شنفتم ، بین حجم آدمای دورم و تلاش گاه و بیگاهشون برای تلختر کردنم یا اونایی که میخواستن نجاتم بدن ، از بین همشون که با داد ، هوار ، متلک و کنایه ، حرفای خوب و امیددادن تلاش میکردن ، فقط یکی نتیجه داد . فقط یک نفر تونست به ریشه هام آب بده .. آروم ، با لبخند با آرامش با حوصله ... شکرت که همینقدر بلدی خوبم کنی :) یادته بت گفتم من تو زندگی قبلیم یا اسطوخودوس بودم یا شمعدونی ؟ بعدش پرسیدی من چی؟ یادته گفتم نمیدونم ، الآن مطمئنم تو تو زندگی قبلیت یه حسن یوسف بودی ، یه حسن یوسف ...
+ نوشته شده در ساعت توسط ســپی :)
|
بعضی حرفها رو نمیشه گفت