هیچی نمیگفتم ، تا صبح تو چشات زل میزدم .

صدای شجریان پخش میشه " در نظر‌بازی ما بی‌خبران حیرانند " همون غده‌ی تو گلوی همیشگی ، همون دست هیولای سیاه دوباره روی گلومه ، میدونم که اشک داره تو چشمام جمع میشه اما با آخرین تیکه‌های جونم کلمه های آخر جزوه رو می‌نویسم و اجازه میدم بند دلم پاره بشه . سرمو از رو جزوه‌ی خیس بلند میکنم و به کتاب حافظی که بالا سرمه نگاه میکنم ، میگم چپ یا راست سپی؟ اول میگم چپ ، اما نه ، راستو نگاه میکنم  ؛ مثل همیشه . میره آهنگ بعدی ، صدای شجریان پخش میشه که میگه به مژگان سیه کردی هزار رخنه در دینم ؛ مصرع اول شعرو نگاه میکنم ، نوشته به مژگآن سیه . همه‌چی یه ثانیه سیاه میشه و از ته قلب میزنم زیر گریه. از ته قلب. دراز میکشم و توی گیجی ومنگیم فرو میرم ؛ میذارم هیولا دستشو فشار بده . دلم میخواد بگم بهت حافظ انگار دوستم داره . هوم؟

ازین فرهادکش فریاد .

تو را سَری‌ست که با ما فرو نمی‌آید 

مرا دلی که صبوری ازو نمی ‌آید .

غرق شدم توی غم جمعیتی که داد میزد 

دنیا وفا ندارد ، ای نور هر دو دیده .

? doesnt the sky looks nice , tonight

روز عجیبی داشتم مامان ، جز یک ساعت برای ناهار بقیه روز رو بدون خستگی و پیوسته خوابیدم ؛ هرباری که از خواب می پریدم از یک چیزمطمئن بودم ، چقدردلم میخواد بتونم بنویسم ، چقدر به دوباره نوشتن نیاز دارم مامان ، به خیلی چیزها نیاز دارم  ، خیلی کارهادارم که باید بکنم ، به آرامش وسبکی روحم که بعد نوشتن میومد سراغم و فکر میکردم دیگه میتونم همه چیز رو هندل کنم ، به اون حسی که خب نوشتمش ، تموم شد ، حل شد یا همون حس افتخار  ِ ناشیانه که انگار نویسنده ای ، چه میدونم مامان ، بوی شیرینی میاد ، دلم حتی به شیرینی نیاز داره ، یک سری چیزها بودند از زندگی گذشته ام که حالا هر چه قدر فکر میکنم میبینم به اونها برای sane موندن نیز دارم ، به یک وز مرخصی اجباری وسط روزهای پرتلاش ، به گوش کردن به آهنگهای خوب مال ِ خود ِ خودم ، به دیدن فیلم های خود ِ خودم ؛ میفهمی چی میگم مامان ؟ تصمیم گرفتم اولین چیزی که واسه اتاقم میگیرم وقتی که درست شد یه گلدون باشه ، مامان نوشتن آشفتگی هامو کمترمیکنه ، کمتر که آشفته میشم با بقیه مهربون ترم . بهت گفتم ؟ دیروز یهو سیلی محکمی خورد تو صورتم که نکنه اون آدم سمی تو رابطه منم مامان ؟ نکنه شدم مثل یه شکنجه گر قرون وسطایی ؟ مامان ، بهت گفته بودم ترسو شدمو نیاز دارم که نترسم؟ نیاز دارم . مامان چقدر سخته که آدمیزاد انقدر نیازمنده ؛ انقدر نیازهاش باهم در تضادن ؛ نیاز دارم کلی کار انجام بدم اما مغز  ِ آشفته م نیاز داره که کاری نکنه ، چه زندگی غریبه مامان . چه غریبه . maybe if i keep waiting ، شاید مامان ، شاید صبوری ، ها ؟