جای خالی سلوچ

"بگذار برود.گور پدرش.آب هم از آب تکان نمیخورد .مگر کم هستند زن های بی شوی ؟ مگر کم بودند مردهایی که رفتند و نیامدند؟نه!گریه ندارد.بگذار هر کس به راه خود برود . بگذار هر نخآب بستر خود را بجوید . گور پدرش." مِرگان آنچه زیر لب می جوید ، به ظاهر همین بود اما این نه آن شعله ای که از تنور دل بالا می آمد و به هزار حیله هم فرو نشانده نم شد . مرگان نمیخواست بگذارد این شعله از چشم هایش ، از گلویش ، از دست ها و از زبانش بیرون بزند . نمی گذاشت . این بود که شعله سر به درون او میگذاشت و می سوزاند.می گزید و می گداخت . درون مرگان آتشباران بود.غوغای خاموش . دهقانانی زمخت ، با خیش های خود قلب زن را شخم می زدند . ریشه ها! ریشه ای سالیان در این قلب از جای هزار ساله ی خود برکنده و باژگونه می شدند . بود و نبود بر آشفته می شد . ویران می شد . قلب مرگان دیگر آن پرنده آرام و کوچک ، ان پرنده دستآموز و مطیع نبود .بال های پرنده از بیح کنده شده بودند .لخت و بی پر.خفاشان.خفاشان بال به پرواز گشوده بودند . پس لاشخورها کجایند ؟

 

+ازمحمود دولت آبادی (جای خالی سلوچ )

دلربا ، دل نشین ، شیرین ادا ، نازنین !

این روزها هر کجا که میروی بهار را میبینی ، بهار را حس میکنی . انگار بهار آمده و هی دارد به اسفند می قبولاند که برود . عجیب دلم برای اسفند می سوزد . عجیب دلم میگیرد . مردم چه قدر زود فریب بهار را خوردند . هیچ کس حواسش به اسفند نیست. به این مهربانی هایش که سوز و سرمایی نمی اندازد به جانمان تا شکوفه هارا از بین ببرد . هیچ کس به فکر اسفند نیست ...

خواهم که نخواهم هیچ ، با درد تو درمان را

من تورا همین حالا نیاز دارم ، همین حالا که دارم از تنهایی هایم دق میکنم ، همین حالا که انبوه غم خودم را زیر کتاب " جای خالی سلوچ " قایم کرده ام . همین حالا من به تو نیاز دارم . نیاز دارم تا توبیایی مثل یک سوپر من همه غم هایم را بکنی ببری بندازی ته چاهی توی قصه ها. همین حالا نیاز دارم بیایم بشینم جلویت . بعد هی سرم را بیندازم پایین تو چانه ام را بگیری بیاوری بالا به اشک های درون چشم ام خیره شوی و بگویی چه شده ؟ من هی گریه کنم و بگویم که از این همه نبودنت چشم هایم یتیم شده اند . بگویم که خدا جان قربانش بروم عدالتش درست کارکرد و تو رفتی و دیگر نیامدی وقتی گفتم برو . هق بزنم بگویم گه چرا اصرار نکردی که بمانم؟ و تو فقط خیره شوی به چشم هایم و در آغوشم بگیری و من در آغوشت گم شوم. من ..این من ِ لعنتی همین حالا تورا نیاز دارم تا بهت بگویم که حال خرابم را درمان تویی . که این روزهای سروته را فقط و فقط تو میتوانی درسستش کنی . من به تو نیاز دارم همین حالا که نیستی و قصد نداری برگردی . من به تونیازد ارم که به تو بگویم بی تو بهار نمیشود . تو باید باشی تا  با پشت دست بزنی تو دهن همه ی کسانی که فکر میکنند من فقط در تنهایی هایم یاد تو می افتم .  توباید بیایی و انتقام من را از تمام مردم شهر بگیری . توباید بیایی و من برایت شعر بگویم . برای بودنت لعنتی. نه برای نبودنت . من همین حالا به تونیاز دارم تا به من بگویی که دلتنگمی که بیایی و مرا از خرابات ِ خواب بیرون بکشی. که بزنی توی گوشم بگویی اینقدر نخواب. بزنی توی دهان آدمهایی که بهم می گویند افسرده . تو باید باشی . نیستی؟ کجایی؟ 

مردم میگویند آلزیامِر گرفته

نشسته بودم کنار ننه . میگفت . شاید نتوان برای او لفظ ِ گفتن را بکار برد چون با هر بار باز کردن دهان صداهای نابهنجاری از دهانش خارج میشد اما سرهم حرفهایش راکه جمع میکردی می توانستی یک چیزهایی بفهمی ، به قول آقامعلم لپِ کلام می آمد دستت . میگفت بچه ی یه سال و خورده ای ... به کش ِ تنبان می ماند مادر جان ... ولش که میکنی... آی برمیگردد عین ِ کنه می چسبت به ...مادرش...آآ.. عین کش تنبان.پیر هم که میشود آدم میشود عین کش تنبان ، ولش که میکنی...آی برمیگردد به خاطره هایش...آآا درست عین کش تنبان...برمگیردد به جوانی هایش ... عین بچه سرکش ، نه ، عین کش تنبان...سفت بر میگردد..آآا....گاهی اوقات هم این کش تنبان در میرود... آاا... در که میرود میگویند آلز..یامر گرفته ... نمیدانم..ننه اسمش همینها بود... در که میرود این کِش تنبان ... تنبانت که می افتد... دیگر هیچ نمیفهمی ننه... سرخ میشوی و میروی که خودت را گم و گور کنی... تا یک تنبان دیگر پیدا کنی ... اما آدم که پیر میشود دیگر تنبان نو میخواهد چیکار مادر... خودش را گم میکند لای ِ خاطره هایش...آآآ بقیه بهش میگویند آلزیامر گرفته هاا...

پدربزرگش مرده بود

می گفت وقتی پدر آدم بمیره بخش بزرگی از قلب آدم کنده میشه ؛ حالا اگه پدربزرگ باشه یه بخش کوچیکتر ! اما مهم اینه که کنده میشه .هرکسی که بمیره یه بخش از قلب آدم کنده میشه حالا چه بزرگ چه کوچیک !مهم اینه که کنده میشه و دیگه نیست .

خوشبختی حس شده

گوشه کلاس کنار شوفاژ لمیده بود ؛ مقنعه اش تا نصف روی سرش بود و موهایش ژولیده پولیده بنظر میرسید پاهای درازش تا وسط تک صندلی مقابل ولو بود و کاپشن سرمه ای براقش به پشتی تک صندلی اش آویزان ! با چشمهای خسته حاصل از دیر خوابیدن دیشب به بچه های کلاس نگاه می کرد و باولع دوغ آبی رنگ ِ ترش مزه را می نوشیدهر ازگاهی نفس عمیقی می کشید و دوباره شروع می کرد به نوشیدن .مزه دوغ بدجور زیر زبانش رفته بود و ترشحات غدد بنا گوشی اش داشت دیوانه اش میکرد . با اینکه آرام و خسته ولو شده بود اما اگر خوب دقت می کردی برقی را در چشم هایش می دیدی ! می گفت : اگه همین الآن بمیرم تو اوج مُردم ، همین الآن دیگه چیز بیشتری از زندگی نمیخوام.قیافه اش به آدمهایی میخورد که خوشبختی را حس کرده اند .خودش هم همین را میگفت : خوشبختی را حس کرده بود دقیقا همان لحظه ای که غدد بناگوشی اش ترشحاتشان را وارد بزاق کردند و مزه دوغ دو چندان شد ؛ دقیقا همان لحظه ای که در هوای سرد وابری گرمای شوفاژ تا مغز استخوان هایش نفوذ کرد ؛ 

دقیقا همان لحظه خوشبختی را حس کرده بود