جای خالی سلوچ
"بگذار برود.گور پدرش.آب هم از آب تکان نمیخورد .مگر کم هستند زن های بی شوی ؟ مگر کم بودند مردهایی که رفتند و نیامدند؟نه!گریه ندارد.بگذار هر کس به راه خود برود . بگذار هر نخآب بستر خود را بجوید . گور پدرش." مِرگان آنچه زیر لب می جوید ، به ظاهر همین بود اما این نه آن شعله ای که از تنور دل بالا می آمد و به هزار حیله هم فرو نشانده نم شد . مرگان نمیخواست بگذارد این شعله از چشم هایش ، از گلویش ، از دست ها و از زبانش بیرون بزند . نمی گذاشت . این بود که شعله سر به درون او میگذاشت و می سوزاند.می گزید و می گداخت . درون مرگان آتشباران بود.غوغای خاموش . دهقانانی زمخت ، با خیش های خود قلب زن را شخم می زدند . ریشه ها! ریشه ای سالیان در این قلب از جای هزار ساله ی خود برکنده و باژگونه می شدند . بود و نبود بر آشفته می شد . ویران می شد . قلب مرگان دیگر آن پرنده آرام و کوچک ، ان پرنده دستآموز و مطیع نبود .بال های پرنده از بیح کنده شده بودند .لخت و بی پر.خفاشان.خفاشان بال به پرواز گشوده بودند . پس لاشخورها کجایند ؟
+ازمحمود دولت آبادی (جای خالی سلوچ )
+ نوشته شده در ساعت توسط ســپی :)
بعضی حرفها رو نمیشه گفت