گذشتن و رفتن پیوسته

یک پای برهنه که تمام وزن روی آن افتاده ، نور صبحگاهی روی صورت افتاده ، قرمزی های نوک بینی ، لبهای یخ زده  که با صدای ملایمی میخواند تو خیلی دوری ، خیلی دور ، تو خیلی دوری ، خیلی دور ...

ما آدم های بدون ِ عادت !

همیشه دلم میخواست از این آدمها باشم که یک چیز خاصی دارند ، از این آدم ها که وقتی میروند عطر  ِ شان تا  سال ها دیگران را دیوانه میکند ، از همانها که هر وقت در کیفشان را باز میکنی یک دفترچه ی کوچک گل گلی و یک مداد پیدا میکنی برای نوشتن یا نقاشی کشیدن ، از آنها که همیشه نوعی آدآمس در کیفشان دارند ، همانها که پلی لیست گوشیشان سبک  ِ خاص  ِ معرف شخصیتشان است ، همانها که وقتی میروند کافه همیشه قهوه یا نوشیدنی عی میخورند که به ان می گویند " همیشگی " ، از آنها که همیشه موقع باران بیرون میدوند ، همانها که زمان مشخصی شعر میخوانند ، همانها که چشم های مکش مرگ ما دارند ، از آن آدمها که چال روی گونه دارند ، از انها که مثل خانم ها لباس می پوشند ، از آنها که کفش پاشنه بلند می پوشند .... دلم میخواست عادت داشته باشم ، ازین عادت های ریز ، ازین عادتها که وقتی کسی روزی جایی دوستم داشت بتواند چیزی برای گفتن داشته باشد ... اما ندارم ، ازاین آدمهاش نیستم ، ازین عادتها ندارم ، خیلی دلم میخواهد اما نمیشود ، از آن آدمهایی هستم که پلی لیستم پر است از اهنگهایی با سبک های مختلف ، شاید ناب باشند ، اما سبک پرست نیستم ، از آنها هستم که یک بسته آدامس را یک روزه تمام میکنند و نمیماند ته کیفشان ، راستش را بخواهید از آن کیف دارهایش هم نیستم ، اصولا هر چه دم دستم باشد میگیرم میگذارم رو دوشم که آن هم محدود میشود به دو یا سه تا کوله ، از آنهایی هستم که عطر خاصی ندارند ، همیشه قهوه نمیخورند ، همیشه شعر نمیخوانند ، از آن خانم پوش های مورد پسند همگان نیستم ، شالم هی میفتد و  کفش هایم همه خاکی است .... از آنهایی هستم که زمان بندی ندارند ، از آن آدم هایی نیستم که وقتی رفتم بیادتان بمانم ، که عادت هایم بیادتان بماند ، که با یاداوری عادت هایم بیادتان بیایم ، از آنها نیستم ...

سوگواری بعد شادی !

تاحالا شده بعد از یک حجم عظیمی از خوشی غم به سراغتان بیاید ؟ درست همان موقع که فکر میکنید " خب الآن دیگه میتونم با خیال راحت بمیرم " درست همان موقع  غم می آید ؛ غم  ِ دوست داشتنی ! غم  ِ تمام شدن همان لحظه ی اوج ! زندگی من پر از این غم های  ِ دوست داشتنی است ! مثل همین امشب ... خوب یادم است که یک نفر میگفت سوگواری بعد شادی ! امشب من برای تمام شدن آن همه خوشی غصه خوردم ، ناراحت شدم و تقریبا بغض کردم ... عجیب است مگر نه ؟

بگیرم دامن عدل الهی بپرسم کام  ِ عاشق کی بر آیی ؟

همینقدر برایت بگویم که بروی یکجایی ، هوا هم بارانی باشد ، حال دلت خودش خراب باشد ، او را هم ببینی ، کسی هم کنارش باشد ، هوا هم بارانی باشد ، تاکید میکنم ، همان هوای بارانی ، بعد تو هی به خود بگویی  :من آن دیر آشنا را می شناسم  ، من آن شیرین ادا را می شناسم ،بعد هی صدای خسته ی مهدی سلطانی تو مغزت رژه برود ، بعد اشک هایت ، بعد  ... به درد ِ خفه کننده ِ عمیق سینه ات  ، به عمق مظلومیت آن لحظه ات ، غمگینم ، همانقدر بارانی ام ... 

+ گوش کنیم 

 

سوپر من کجایی ؟

یک خستگی عظیمی در درون من جا خوش کرده که انگار هیچ جور قصد رفتن ندارد لعنتی ، دلم میخواهد یک گوشه بنشینم فیلم نگاه کنم هی قهوه بخورم هی هات چاکلت بخورم ، هی بروم زیر پتو ، هی بخوابم ، دلم نمیخواهد بلند شوم ، دلم میخواهد فقط بخوابم ، همه اش استراحت کنم ، شاید حتی اگر سوپرمن هم بیاید نتواند این حجم عظیم خستگی درون من را جا به جا کند ، نه نمیتواند ، وقتی به او گفتم میدانی چه گفت ؟ گفت اینها نشانه های خستگی نیست ، نشانه های تنبلی است ، تو تنبلی ، گفتم خب چه اشکالی دارد ، دنیا تنبل نمیخواهد ؟ میخواهد ... خندید ، همین ... همینقدر کوچک... ، درک آدم های اطرافم از خستگی عجیبم همینقدر هست که آن را به تنبلی نسبت بدهند ، آدم ها نمیفهمند ، حال مرا فقط آدم های خسته با خستگی عجیب میفهمند ، ای کاش میشد من هم یک فرشته داشتم ، از این بی بی دی با بی دی بو ها ، ازین ها که توی قصه های دیزنی هستند ، ای کاش ، شاید او میتوانست مرا به یک پاندا تبدیل کند ، همه اش ولو میشدم و میخندیدم ، ازهمه مهم تر هم اینکه دیگر مجبور نبودم آدم هارا تحمل کنم  ، آدم هایی که خستکی عجیب من را نمیفهمند ...

برای آرام شدنم کافیست ، خدایا میدانم که میبینی

در این دنیای سبر لاجوردی عجق وجق آدم ها خانواده های خوشبخت و خوبی دارند اساسا ، آن هایی که خانواده خوب ندارند دوست های خیلی خوبی دارند  درست مثل یک خانواده ! آنهایی که دوست و خانواده خوب ندارند خویشاوندان خیلی خوبی دارند ، آن هایی که هیچ یک از این سه دسته فوق را ندارند یک سری آدم های خاص بماننده ی یار و و یاور و عشق و این جور جلف بازی ها دارند ، دسته هایی هم هستند که واقعا ، هیچ کدام را ندارند ... هیچ کدام ! دسته هایی که امیدوارند به آینده ، به خوبی های خدایشان ، به اینکه زندگی هنوز خوشگلیاشو داره ، به خدایشان ، به خدایشان ، به خدایشان ؛ به خدواندی خدایشان :)

+بیاین بزاریم همه از زندگیشون لذت ببرن ، هوای دل همو داشته باشیم :)

چرا تو بی من نمیشی دلتنگ ؟

از افکار پریشونی که هی میاد و مدام پسش میزنی بگذریم ، از این که کنار کشیدی از همه بگذریم ، ازین که با دوستات بیرون نمیری دیگه ... بگذریم ، ازینکه داری خودتو خفه میکنی با درس ، بگذریم ، بگذریم از یهو از خواب پریدنای نصف ِ شبت ، نفس نفس زدنات ، بگذریم ، از کتابای شعری که دونه دونه به کمد ِ کتابات اضافه میشن بگذریم ، از همه چی بگذریم ، بگذریم دخترم ، بگذریم ، از بغض و سوز  ِ توی صدات موقع هم خونی با آهنگای ِ غمگین  هم بگذریم ؟ بگذریم دخترم ؟ بگذریم از  بغضی که جیگرمو کباب میکنه ؟ بگذریم ؟ بگذرم ؟ از چی بگذرم ؟ از کی ؟ ازین غم  ِ توی چشات ؟ ازینکه بزرگ شدی یهو ، ازینکه حبس شدی تو اتاق و آیندت ، ازینکه صدات ُ میشنوم از حموم و زیر آبها که هی میگی " چقد تنهام ، چقد تنهام،  چقد تنهام " دخترم ، بگذرم ؟ ازین پف همیشگی زیر چشمات ؟ از متنایی که مینویسی ؟ از دلتنگی هات برای بارون بگذرم ؟ از بی رحمی خورشید ؟ از آسمون آبی بگذرم ؟ دخترم بگذرم ؟ از چی بگذرم ؟ از کی بگذرم ؟ آخ ..

بیماری " همه گیر " است .

نمیدانم این چجور بیماری است که وقتی یک اتفاقی رخ میدهد هیچ کس نمی پذیرد ، وقتی که کاری ناشی از اشتباه خودش است چرا نمی پذیرد ... نمیدانم ، و جالب تر این است که تمام تلاشش را هم بکار میگیرد تا آن اشتباه را به پای کس دیگری بنویسد و شما ناگهان در میابید که ای وای ! مثل اینکه من بدهکار شدم و او طلبکار است . عجیب است که در انتها شما سعی میکنید با عذر خواهی قضیه را فیصله بدهید .. این مووضوع جدیدا در همه انسان ها حتی خود ِ من دیده شده ، انگار تبدیل شده به یکی از ویژگی های انسان های عصر نوین ! سرِتان را درد نیاورم ، بیماری "همه گیر " است و همه مقصریم !

پدربزرگش مرده بود

می گفت وقتی پدر آدم بمیره بخش بزرگی از قلب آدم کنده میشه ؛ حالا اگه پدربزرگ باشه یه بخش کوچیکتر ! اما مهم اینه که کنده میشه .هرکسی که بمیره یه بخش از قلب آدم کنده میشه حالا چه بزرگ چه کوچیک !مهم اینه که کنده میشه و دیگه نیست .