صدای شجریان پخش میشه " در نظر‌بازی ما بی‌خبران حیرانند " همون غده‌ی تو گلوی همیشگی ، همون دست هیولای سیاه دوباره روی گلومه ، میدونم که اشک داره تو چشمام جمع میشه اما با آخرین تیکه‌های جونم کلمه های آخر جزوه رو می‌نویسم و اجازه میدم بند دلم پاره بشه . سرمو از رو جزوه‌ی خیس بلند میکنم و به کتاب حافظی که بالا سرمه نگاه میکنم ، میگم چپ یا راست سپی؟ اول میگم چپ ، اما نه ، راستو نگاه میکنم  ؛ مثل همیشه . میره آهنگ بعدی ، صدای شجریان پخش میشه که میگه به مژگان سیه کردی هزار رخنه در دینم ؛ مصرع اول شعرو نگاه میکنم ، نوشته به مژگآن سیه . همه‌چی یه ثانیه سیاه میشه و از ته قلب میزنم زیر گریه. از ته قلب. دراز میکشم و توی گیجی ومنگیم فرو میرم ؛ میذارم هیولا دستشو فشار بده . دلم میخواد بگم بهت حافظ انگار دوستم داره . هوم؟

ازین فرهادکش فریاد .