توی اتاقم که الآن به غارت رفته نشستم و صدای موسیقی متن تیتراژ شهرزاد پخش میشه و هوا بارون نرمی داره ، لبخند از روی لبم کنار نمیره ، از هرکجای این خونه که رد میشم ، هر چیزیو که میبینم ، میشنوم ، لبخند میزنم ، چون برام شیرین ترین خاطره هارو یادآور میشن و ازونطرف هم دلتنگ شیرازم ، شیراز جان ، یادته چقدر سخت میگرفتی اوایل سپی ؟‌با هرگونه دوست داشتن شیراز سر جنگ داشتم من ! مخالف بودم همش ، متنفر بودم همش ، کینه داشتم همش ، اما الآن چی ؟ حقیقتا دلتنگ آرامش و روزای کاری اونجامم ، دلتنگ دوستامم ، دلتنگ هوا وبیرون رفتناشم ، حس میکنم که بین دوتا زندگی تو نوسانم ، اما از هدوتاش لذت میبرم که واقعا لذت میبرم ، که میخوام این چهارسالو واقعا لذت ببرم که حتی میخوام کل زندگی پیش رو رو لذت ببرم ، که یادته میگفتم حتی از غم هامم لذت میبرم ، حتی از سکون و کسلی ؟ الآن تو همون حالم از همه چی  لذت میبرم ..